زبانو
بازگشت
4000 Essential Words 3
4000 Essential Words 3

4000 Essential Words 3 - Lesson 9

۲۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۲۰

strain

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: کشیدگی, تنش, فشار, تنش, استرس

مترادف‌ها
tenses, stress, tension, pressure, force, strain, breed, load, emotional burden, tense
متضادها
rest, relaxation, ease, calm, comfort, cushion

تعاریف

  • نژاد, کشش, صدای آواز, خسته کردن, صدای موسیقی, تنش, فشار, زور, کوشش, رگ به رگ شدگی, درد سخت, کشیدگی, تقلا, کشیده شدن (ماهیچه), در رفتگی یاضرب عضو یا استخوان, رگ به رگ شدن, اسیب, آسیب رساندن (به عضوی از بدن), رگه, تلاش کردن, صفت موروثی, تقلا کردن, خصوصیت نژادی, آبکش کردن, از صافی رد کردن, اصل, زود به‌کار بردن, زور زدن, سفت کشیدن, کش دادن, زیاد کشیدن, پیچ دادن, کج کردن, پالودن, صاف کردن, کوشش زیاد کردن
  • Force (a part of one's body or oneself) to make a strenuous or unusually great effort.“I stopped and listened, straining my ears for any sound”

bounce

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: شکستن, تاب خوردن, (توپ و غیره) برگشتن, پرش

مترادف‌ها
skip, rebound, leap, spring
متضادها
fall, sink, descend

تعاریف

  • (توپ و غیره) برگشتن, شادابی, پس جهیدن, جهیدن, به چیزی خوردن و برگشتن (توپ و...), بالا و پایین پریدن, با شوروهیجان حرکت کردن, (شخص) ورجه‌وورجه کردن, ورجه‌ورجه کردن, جست و خیز کردن, بالا و پایین پریدن (از شدت هیجان و انرژی), بالا پایین پریدن, ارسال نشدن, پریدن, برگشت خوردن (ایمیل), جستن, خیز برداشتن, (محاوره) (چک) برگشت خوردن, برگشتن, (توپ و غیره) زدن و گرفتن, به زمین زدن, (به جایی) زدن, (شخص) به جست و خیز واداشتن, به ورجه‌ورجه درآوردن, از جا پراندن, (عامیانه) بیرون انداختن, به بیرون پرت کردن, (محاوره) (چک) برگشت زدن, (توپ و غیره) جهش, پرش, برگشت, جست و خیز, (شخص) جنب و جوش, نشاط, سرزندگی
  • (of an object, especially a ball) move quickly up, back, or away from a surface after hitting it; rebound (once or repeatedly)“the ball bounced away and he chased it”

sore

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: زخم, آسیب, درد

مترادف‌ها
painful, achy, tender
متضادها
comfortable, pain-free, healed

تعاریف

  • زخم, دچار سوزش و درد, دردناک, ریش, جراحت, رنجیده, جای زخم, ناراحت و عصبانی, دل‌ریش‌کننده, آزرده, سخت, درد, دشوار, مبرم, خشن, ریشناک
  • (of a part of one's body) painful or aching.“my feet were sore and my head ached”

nod

برای سطح متوسط به بالااسم خاص مفرد

ترجمه: تایید سر, با سر اشاره کردن, سرتکان دادن, بله گفتن با سر

مترادف‌ها
yes, agree, acknowledge
متضادها
shake head, disagree, deny

تعاریف

  • با سر اشاره کردن, سر تکان دادن, تکان دادن سر به علامت توافق, عمل تکان دادن سر (به منظور خاصی), تکان سر
  • Lower and raise one's head slightly and briefly, especially in greeting, assent, or understanding, or to give someone a signal.“with object 'she nodded her head in agreement”

torture

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: شکنجه, آزار, عذاب, شکنجه کردن

مترادف‌ها
torment, anguish, distress, torments
متضادها
comfort, relief, ease

تعاریف

  • شکنجه کردن, شکنجه, عذاب, رنج, زجر, عذاب دادن, زجر دادن, آزار دادن
  • The action or practice of inflicting severe pain or suffering on someone as a punishment or in order to force them to do or say something.“the torture of political prisoners”

quarrel

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: مشاجره, دعوا, جنجال

مترادف‌ها
dispute, argument, conflict
متضادها
agreement, harmony, reconciliation

تعاریف

  • دعوا, پرخاش, نزاع, مرافعه, دعوی, مرافعه کردن, دعوا کردن, ستیزه, اختلاف, گله, نزاع کردن, دعوی کردن, ستیزه کردن
  • A heated argument or disagreement, typically about a trivial issue and between people who are usually on good terms.“she made the mistake of picking a quarrel with John”

defeat

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: مغلوب کردن, شکست دادن, ناامیدی, شکست, پیروزی به دست آوردن

مترادف‌ها
beat, failure, overcome, vanquish, loss, knock down, knock out, conquer, conquest
متضادها
success, win, victory, triumph, achievement, championship, score

تعاریف

  • شکست دادن, شکست, مغلوب ساختن, از شکل افتاد‌گی, بی‌قوارگی
  • Win a victory over (someone) in a battle or other contest; overcome or beat.“Arab armies defeated the Byzantine garrison”

dominant

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: برتر, حاکم, غالب, سلطه‌جو

مترادف‌ها
superior, prevailing, ruling, ascendant, mainstream, predominant
متضادها
submissive, minor, inferior

تعاریف

  • غالب, برتر, چیره, مسلط, برجسته, حکمفرما, مهم, نافذ, قدرتمند, تأثیرگذار, نمایان, عمده, مشرف, مقتدر, مافوق, ژن غالب
  • Most important, powerful, or influential.“they are now in an even more dominant position in the market”

ail

برای سطح فوق پیشرفتهفعل، حال مفرد غیر سوم شخص

ترجمه: آزردن, رنج بردن, آسیب دیدن, درد کشیدن

مترادف‌ها
suffer, hurt, trouble
متضادها
heal, comfort, relieve

تعاریف

  • آزردن, پریشان کردن, رنجور کردن, درد یا کسالتی داشتن, مانع شدن, عقب انداختن
  • Trouble or afflict (someone) in mind or body.“exercise is good for whatever ails you”

opponent

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: رقیب, دشمن, مخالف, حریف

مترادف‌ها
enemy, rival, adversary, competitor, foe
متضادها
partner, fan, supporter, user, colleague, ally, friend, patron, spokesman, spokesperson

تعاریف

  • حریف, رقیب, مخالف, هماورد, آوردجو, ضد, معارض
  • Someone who competes against or fights another in a contest, game, or argument; a rival or adversary.“he beat his opponent by a landslide margin”

ally

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: هم‌پیمان, همپیمان, دوست, دوست, متحد

مترادف‌ها
friend, partner, associate, confederate
متضادها
enemy, adversary, rival, opponent, spy, rat, foe, pest

تعاریف

  • متحد, پیوستن, متحد کردن, دوست, هم پیمان, هم‌پیمان, متحد شدن, هم‌پیمان کردن, معین, هم‌پیمان شدن
  • A state formally cooperating with another for a military or other purpose.“debate continued among NATO allies”

bully

برای سطح متوسط به بالااسم خاص مفرد

ترجمه: قلدر, زورگو, آدم‌کش

مترادف‌ها
threaten, intimidator, tormentor, oppressor
متضادها
protector, defender, champion

تعاریف

  • قلدر, پهلوان‌پنبه, مزدور, گردن‌کلفت, گردن کلفت, گوشت, گردن کلفتی کردن, تحکم کردن, زورگویی کردن, قلدری کردن
  • A person who habitually seeks to harm or intimidate those whom they perceive as vulnerable.“he is a ranting, domineering bully”

boast

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: بالیدن به, افتخار کردن, خودستایی, خرده‌الماسی که برای شیشه‌بری به‌کار رود

مترادف‌ها
show off, brag, vaunt, pride oneself
متضادها
whisper, humble, downplay, conceal

تعاریف

  • خرده‌الماسی که برای شیشه‌بری به‌کار رود, پز دادن, لاف, لاف زدن, به رخ کشیدن, مباهات, بالیدن, خودستایی کردن, سخن اغراق‌آمیز گفتن, رجز خواندن
  • Talk with excessive pride and self-satisfaction about one's achievements, possessions, or abilities.“no object 'she boasted about her many conquests”

wrestle

برای سطح فوق پیشرفتهاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: کشتی گرفتن, گلاویز شدن, مبارزه کردن

مترادف‌ها
grapple, fight, struggle, wrestling
متضادها
release, yield, surrender

تعاریف

  • گلاویز شدن, کشتی گرفتن, دست به یقه شدن, دست به گریبان شدن, سر‌وکله زدن, تقلا کردن, کشتی, کشمکش, تقلا
  • Take part in a fight, either as sport or in earnest, that involves grappling with one's opponent and trying to throw or force them to the ground.“he wrestled with the intruder before being knocked unconscious”

sting

برای سطح فوق پیشرفتهفعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: سوزش, نیش, گزندگی

مترادف‌ها
prick, bite, jab
متضادها
soothe, comfort, calm

تعاریف

  • نیش, درد, زخم نیش, عذاب, نیش زدن, خلش, سوزش, به سوزش آوردن, گزیدن, دچار سوزش کردن, تیر کشیدن, سوزاندن, سوختن (چشم و...)
  • A small sharp-pointed organ at the end of the abdomen of bees, wasps, ants, and scorpions, capable of inflicting a painful or dangerous wound by injecting poison.“The poor fellow has neither the tusks of the elephant, nor the claws of the lion, nor even the horns or pointed teeth or stings and poison glands.”

mercy

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: رحمت, بخشش, نرمی

مترادف‌ها
compassion, clemency, leniency
متضادها
cruelty, harshness, vengeance, atrocity

تعاریف

  • رحمت, عفو, بخشش, رحم, مرحمت, شفقت, امان
  • Compassion or forgiveness shown toward someone whom it is within one's power to punish or harm.“the boy was screaming and begging for mercy”

carbohydrate

برای سطح پیشرفتهاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: کربوهیدرات, قند, چربی, (شیمی) ترکیبات خنثی کربن و اکسیژن و هیدرژن

مترادف‌ها
sugar, saccharide, starch
متضادها
protein, fat, fiber

تعاریف

  • (شیمی) ترکیبات خنثی کربن و اکسیژن و هیدرژن, کربوهیدرات
  • A carbohydrate is also a food that contains a large amount of carbohydrate such as bread, fruits, and vegetables:“[ C ] Eat your carbohydrates within two hours after your workout.”

dial

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: صفحه, نشانگر, شماره گیری, دیال

مترادف‌ها
indicator, gauge, display
متضادها
mute, silence, ignore

تعاریف

  • شماره گیری, شماره گرفتن, شاخص, صفحه مدرج ساعت, شماره‌گیر (تلفن), صفحه عقربک‌دار (مثل ترازویا صفحه تلفن), صفحه (ساعت، رادیو و ...), گرفتن تلفن یا رادیو و غیره, صفحه شماره‌گیر
  • A face of a clock, watch, or sundial that is marked to show units of time.“The dial on your dive watch would send a Geiger counter into cardiac arrest.”

crawl

برای سطح متوسط به بالافعل، حال مفرد غیر سوم شخص

ترجمه: خزیدن, چهار دست و پا رفتن, جنبش به آرامی

مترادف‌ها
scramble, slither, slink, creep, crawls
متضادها
run, walk, race, sprint

تعاریف

  • خزیدن, عمل خزیدن, چهاردست‌وپا راه رفتن, کند پیش رفتن, سینه‌مال رفتن, به‌آهستگی حرکت کردن, (شنا) کرال, کرال (شنا)
  • (of a person) move forward on the hands and knees or by dragging the body close to the ground.“they crawled out from under the table”

rival

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: همانند, هم‌رقیب, رقابت کننده, رقیب, حریف

مترادف‌ها
compete, competitor, contender, opponent, foe, rivaled
متضادها
friend, fellow, partner, ally, colleague, mate, supporter, companion, buddy, aide

تعاریف

  • رقیب, حریف, هماورد, هم‌چشم, هم‌چشمی‌کننده, نظیر, شبیه, هم‌چشمی, رقابت کردن
  • A person or thing competing with another for the same objective or for superiority in the same field of activity.“he has no serious rival for the job”