strain
ترجمه: کشیدگی, تنش, فشار, تنش, استرس
- مترادفها
- tenses, stress, tension, pressure, force, strain, breed, load, emotional burden, tense
- متضادها
- rest, relaxation, ease, calm, comfort, cushion
تعاریف
- نژاد, کشش, صدای آواز, خسته کردن, صدای موسیقی, تنش, فشار, زور, کوشش, رگ به رگ شدگی, درد سخت, کشیدگی, تقلا, کشیده شدن (ماهیچه), در رفتگی یاضرب عضو یا استخوان, رگ به رگ شدن, اسیب, آسیب رساندن (به عضوی از بدن), رگه, تلاش کردن, صفت موروثی, تقلا کردن, خصوصیت نژادی, آبکش کردن, از صافی رد کردن, اصل, زود بهکار بردن, زور زدن, سفت کشیدن, کش دادن, زیاد کشیدن, پیچ دادن, کج کردن, پالودن, صاف کردن, کوشش زیاد کردن
- Force (a part of one's body or oneself) to make a strenuous or unusually great effort.“I stopped and listened, straining my ears for any sound”

