زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
4000 Essential Words 3
4000 Essential Words 3

4000 Essential Words 3 - Lesson 4

۲۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۲۰

leisure

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: اوقات فراغت, تفریح, آسایش, فراغت

مترادف‌ها
spare time, free time, recreation
متضادها
work, business, homework, career, task, industry, profession, labour, occupation, job

تعاریف

  • اوقات فراغت, وقت آزاد, (اوقات) فراغت, وقت فراغت, زمان آسودگی (که انسان مجبور به انجام کاری نیست و می‌تواند به دلخواه وقت خود را بگذراند), وقت آسایش, آسودگی, فرصت, مجال, وقت کافی
  • Free time.“people with too much enforced leisure”

distant

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: دور, علیحده, غیر صمیمی, فاصله دار

مترادف‌ها
remotest, far, remote, far-off, away, far away
متضادها
near, local, beside, nearby, neighbour, next to, intimate, neighbouring, close, immediate

تعاریف

  • غیر صمیمی, دور, دوردست, فاصله‌دار, سرد, غیرصمیمی, سرد (در برخورد با دیگران)
  • Far away in space or time.“distant parts of the world”

grace

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: رحمت, زیبایی, فراوانی, نعمت

مترادف‌ها
elegance, poise, refinement, dignity
متضادها
clumsiness, awkwardness, gracelessness

تعاریف

  • رحمت, تأیید, مرحمت, وقار, متانت, ظرافت, براز, زیبایی, شکر, خوبی, دعا (قبل یا بعد از غذا), خوش‌اندامی, گریس (اسم کوچک زنانه), لطف, فریبندگی, رحم, دعای فیض و برکت (قبل یا بعد از غذا), خوش‌نیتی, موهبت, بخشایندگی, بخشش, بخت, اقبال, قرعه, جذابیت, افسونگری, مورد لطف قراردادن, آراستن, زینت بخشیدن, فیض الهی بخشیدن, تشویق کردن, لذت بخشیدن, خرسند ساختن
  • Simple elegance or refinement of movement.“she moved through the water with effortless grace”

wool

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پشم, نمد, پشمی

مترادف‌ها
fleece, fabric, textile
متضادها
silk, cotton, linen, synthetic fiber

تعاریف

  • پشم, ( wooled ) پشم, جامه پشمی, نخ پشم, کرک, مو
  • The fine, soft curly or wavy hair forming the coat of a sheep, goat, or similar animal, especially when shorn and prepared for use in making cloth or yarn.“Harris tweed is made from pure new wool”

eclipse

برای سطح فوق پیشرفتهفعل، شکل پایه

ترجمه: گذر, محجوب شدن, کسوف, گرفتگی

مترادف‌ها
outnumber, occultation, conjuncture, obscuration, dominated
متضادها
illumination, visibility, clarity

تعاریف

  • گرفتگی, کسوف/خسوف, گرفت, کسوف یا خسوف, تحت‌تأثیر قرار دادن
  • An obscuring of the light from one celestial body by the passage of another between it and the observer or between it and its source of illumination.“an eclipse of the sun”

pillow

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پشتِ سر, بالش, لایه خواب

مترادف‌ها
cushion, pad, bolster
متضادها
hard surface, floor

تعاریف

  • بالش, متکا, بالین, پشتی, مخده, بالش‌وار قرارگرفتن, بربالش گذاردن
  • A rectangular cloth bag stuffed with feathers, foam rubber, or other soft materials, used to support the head when lying down.“At night you sleep on the softest pillow ever, and both sides of the pillowcase are cool.”

refresh

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: تازه کردن, نشاط بخشیدن, به روز کردن

مترادف‌ها
update, ventilate, revitalize, renew, revive
متضادها
tire, tire out, weaken, deplete, fatigue

تعاریف

  • تازه کردن, سرزنده کردن, نیروی تازه دادن به, سرحال آوردن, از خستگی بیرون آوردن, مثل روز اول کردن, روشن کردن, نو کردن, با طراوت کردن, رفرش کردن (صفحه کامپیوتر)
  • Give new strength or energy to; reinvigorate.“the shower had refreshed her”

passion

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: اشتیاق, شور, علاقه

مترادف‌ها
enthusiasm, romance, fervor, zeal, intensity
متضادها
indifference, apathy, disinterest

تعاریف

  • شور, اشتیاق و علاقه شدید, عشق, احساسات تند و شدید, احساسات شدید, تعصب شدید, شور و اشتیاق, اغراض نفسانی, علاقه شدید, هوای نفس
  • Strong and barely controllable emotion.“a man of impetuous passion”

compact

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: جمع و جور, فشرده - جمع و جور, کوچک, فشرده

مترادف‌ها
packed, contracted, tight, contract, brief, short, compress, concise, compressed
متضادها
truck, spread out, spacious, expansive, loose

تعاریف

  • فشرده - جمع و جور, فشرده, کوچک, متراکم, فشرده کردن, جمع‌و‌جور, به‌هم پیوسته, پیمان‌نامه, پیمان, معاهده, قرارداد رسمی, خودرو کامپکت, به‌هم فشردن, خودرو کوچک, به‌هم متصل کردن, ریز بافتن
  • Closely and neatly packed together; dense.“a compact cluster of houses”

dessert

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: حلوا, شیرینی, دسر

مترادف‌ها
cake, pudding, pie, treat, sweet, confection
متضادها
pizza, appetizer, starter, first course

تعاریف

  • دسر, پس غذا, دندان‌مز
  • The sweet course eaten at the end of a meal.“a dessert of chocolate mousse”

decay

برای سطح متوسط به بالااسم خاص مفرد

ترجمه: فساد, زوال, پوسیدگی, تجزیه

مترادف‌ها
decomposition, deterioration, decline, rust, rot
متضادها
flower, growth, development, improvement, rose, bud

تعاریف

  • پوسیدگی, خراب کردن, فساد, پوساندن, زوال, خرابی, خراب شدن, فاسد شدن, تباهی, فروریختگی, پوسیدن, فاسدشدن, فروریختن, نابود شدن, محو شدن, تباه شدن
  • (of organic matter) rot or decompose through the action of bacteria and fungi.“the body had begun to decay”

bloom

برای سطح فوق ابتداییفعل، حال مفرد غیر سوم شخص

ترجمه: شکوفه, رشد, گل

مترادف‌ها
flower, rose, flourish, blossom, thrive, daisy, flushes
متضادها
wilt, fade, diminish

تعاریف

  • شکوفه, شکفتن, شکوفه کردن, گل دادن, گل‌دادنی, سرحال و سرزنده بودن, به کمال و زیبایی رسیدن, رنگ و روی باز داشتن (به خاطر سلامتی/شادی), غنچه, سرخی, درخشش (پوست), شکوفایی
  • A flower, especially one cultivated for its beauty.“an exotic bloom”

sneeze

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: عطسه کردن, عطسه, آلرژی, فین کردن

مترادف‌ها
expel, blow, sniffle
متضادها
inhale, breathe, stop

تعاریف

  • عطسه کردن, عطسه, ستوسه
  • Make a sudden involuntary expulsion of air from the nose and mouth due to irritation of one's nostrils.“the smoke made her sneeze”

pulse

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ضربان, نبض, پالس

مترادف‌ها
throb, beat, rhythm, bean, pea, lentil, throbbing
متضادها
stillness, quiet, silence

تعاریف

  • نبض, ضربان, تپش, تپ‌تپ, پت‌پت, (موسیقی) ضرب, ریتم, (برق, الکترونیک) پالس, تکانه, تپ, ضربه, (نبض) تپیدن, زدن, تپش داشتن, ضربان داشتن, (زخم) زُق زُق کردن, ارتعاش داشتن, مرتعش بودن, لرزیدن, سرشار بودن, مشحون بودن, آکنده بودن, (در جمع) حبوبات, بنشن
  • A rhythmical throbbing of the arteries as blood is propelled through them, typically as felt in the wrists or neck.“the doctor found a faint pulse”

dip

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: خم شدن, غوطه‌ور شدن, کاستن, غوطه ور کردن, غوطه‌ور کردن

مترادف‌ها
immerse, submerge, dunk
متضادها
rise, ascend, increase

تعاریف

  • فرو بردن, شیب, نزول پیدا کردن, غوطه دادن, کاهش یافتن, تعمید دادن, غوطه‌ور کردن, غوطه‌ور شدن, پایین آمدن, پایین آوردن (نور بالا هنگام رانندگی), سرازیری, کاهش, جیب‌بر, نزول, فرو‌رفتگی, سس (غلیظ), غسل
  • Put or let something down quickly or briefly in or into (liquid)“he dipped a brush in the paint”

fairy

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: عفریت, پری, ارواح

مترادف‌ها
sprite, elf, nymph
متضادها
ogre, monster, demon

تعاریف

  • پری, جن, افسونگری, ساحره
  • A small imaginary being of human form that has magical powers, especially a female one.“she believed she had had fairies at the bottom of her garden”

mankind

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: نوع انسان, آدمیت, بشر, انسانیت

مترادف‌ها
humanity, humankind, people
متضادها
animality, brutishness

تعاریف

  • نوع انسان, بشر, جنس بشر, بشریت, نژاد انسان
  • Human beings considered collectively; the human race.“research for the benefit of all mankind”

curl

برای سطح متوسط به بالااسم خاص مفرد

ترجمه: فر, پیچ (مو), خم, پیچ

مترادف‌ها
twist, coil, spiral
متضادها
straighten, unwind, extend

تعاریف

  • پیچ (مو), حلقه کردن, (موی) فر, فردادن, مجعد کردن, پیچاندن, فر کردن (مو), حلقه, مجعد بودن, فر, فر بودن (مو)
  • Form or cause to form into a curved or spiral shape.“no object 'her fingers curled around the microphone”

spice

برای سطح متوسطاسم خاص مفرد

ترجمه: زینت, چاشنی, ادویه

مترادف‌ها
seasoning, flavoring, herb, pepper, ginger
متضادها
blandness, dullness, insipidity

تعاریف

  • ادویه, چاشنی غذا, ادویه زدن به
  • An aromatic or pungent vegetable substance used to flavor food, e.g. cloves, pepper, or cumin.“enjoy the taste and aroma of freshly ground spices”

whistle

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: سوت, زنگ, فریاد

مترادف‌ها
toot, signal, blow
متضادها
silence, muffle, hush

تعاریف

  • سوت, سوت زدن, صفیر
  • A clear, high-pitched sound made by forcing breath through a small hole between partly closed lips, or between one's teeth.