زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
4000 Essential Words 1
4000 Essential Words 1

4000 Essential Words 1 - Lesson 22

۲۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۲۰

comfort

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: دلخوشی, راحتی, آرامش, آسایش

مترادف‌ها
ease, solace, consolation, relief, convenience, reassure, soothe, console, consoles
متضادها
hurt, pain, trouble, shock, suffering, upset, headache, discomfort, distress, horror

تعاریف

  • آسایش, راحت, آسودگی, راحتی, مایه تسلی, مایه آسایش, دلداری دادن (به), تسکین دادن, آسایش دادن, تسلی دادن
  • A state of physical ease and freedom from pain or constraint.“room for four people to travel in comfort”

steal

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: بربودن, چپاول کردن, دزدیدن, سرقت کردن, کش رفتن

مترادف‌ها
thieve, pilfer, loot, rob, appropriate, nick
متضادها
give, donate, return, offer

تعاریف

  • کش رفتن, دستبرد زدن, دزدیدن, دزدی کردن, به سرقت بردن, به بیس دویدن (بیسبال), ربودن
  • Take (another person's property) without permission or legal right and without intending to return it.“thieves stole her bicycle”

amaze

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: متعجب ساختن, متحیرساختن, حیرت‌انگیز, شگفت‌زده کردن

مترادف‌ها
astonish, astound, surprise
متضادها
bore, unimpress, disappoint

تعاریف

  • متحیرساختن, متعجب کردن, مبهوت کردن, شگفت‌زده کردن, مات کردن, سردرگم کردن, سردرگم, متحیر
  • Surprise (someone) greatly; fill with astonishment.“she amazed doctors by fighting back when her deteriorating condition caused her to suffer heart failure”

deliver

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: رساندن, تحویل دادن, رساندن, تحویل دادن, ارائه

مترادف‌ها
bring, convey, provide, send, rescue, pass on, hand in, hand over, render, give, dispatch, recite
متضادها
withhold, retain, keep

تعاریف

  • ارائه, تحویل دادن, آزاد کردن, نجات دادن, زایمان کردن, رستگار کردن, به دنیا آوردن, برآورده کردن, رساندن, ارائه دادن, (دکتر یا ماما) در وضع حمل به مادر کمک کردن, فراهم کردن, زایاندن, ایراد کردن (سخنرانی), ایراد کردن (نطق و غیره)
  • Bring and hand over (a letter, parcel, or ordered goods) to the proper recipient or address.“the products should be delivered on time”

opposite

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: ضد, برعکس, مقابل, معکوس, عکس

مترادف‌ها
contrary, inverse, antithesis, reverse, in contrast
متضادها
for, similar, same, identical, along, alongside, beside, at, towards, by

تعاریف

  • مقابل, رو به رو, روبه‌رو, متضاد, مخالف, ضد, وارونه, روبرو, از روبه‌رو, عکس قضیه, معکوس
  • Having a position on the other or further side of something; facing something, especially something of the same type.“a crowd gathered on the opposite side of the street”

set

برای سطح فوق ابتداییفعل، اسم مفعول

ترجمه: تنظیم کردن, مجموعه, قرار دادن, تنظیم

مترادف‌ها
hard, place, arrange, fix, put, collection, series, prepared, lay, pair, selection, TV, kit, suite, establish, ready, put sth on, a (whole) series of, rigs, bent, prepare
متضادها
remove, disorganize, scatter, dismantle

تعاریف

  • تنظیم, دست, دسته, مجموعه, دستگاه, محل فیلمبرداری, یک دست (ظروف و غیره), صحنه, دوره, ست (تنیس و ...), جهت, دارودسته, سمت, محفل, قرار گرفته, گروه, واقع شده, گیرنده, لجوج, دستگاه (رادیو، تلویزیون و ...), دقیق, حالت (چهره یا بدن), روشن, حالت‌دهی به مو, مصمم, قرار دادن, روی دادن, رخ دادن, گذاردن, غروب کردن, نهادن, سوال آماده کردن, مرتب کردن, تعیین کردن, چیدن, معین کردن, نشاندن, تنظیم کردن, کار گذاشتن, کوک کردن, سوار کردن, قرار داشتن, جا انداختن, آغاز کردن, بودن, زدن, مستقر شدن, آماده کردن, زمان گذشته ساده فعل Set, چیدن (میز غذا), قسمت سوم فعل Set, گذاشتن, محکم شدن, سفت شدن, شروع کردن, موجب شدن, واداشتن, مدل دادن (مو), جا انداختن (استخوان), کردن, معین, ثابت, حاضر, آماده
  • Put, lay, or stand (something) in a specified place or position.“Dana set the mug of tea down”

reward

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: تشویق, پاداش, جایزه, پاداش, مکافات

مترادف‌ها
remember, prize, award, recognition, bonus, compensation, honor
متضادها
punish, punishment, penalty, consequence, tell off, forfeiture, penalize, bribe

تعاریف

  • جایزه, پاداش, مژدگانی, اجر, مزد, جایزه دادن, اجرت, پاداش دادن, بازده, حق, سزا, امتیاز, مزد دادن, اجر دادن, مژدگانی دادن
  • A thing given in recognition of one's service, effort, or achievement.“the holiday was a reward for 40 years' service with the company”

plate

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پلاک, صفحه, صفحه, بشقاب, ظرف

مترادف‌ها
disc, dish, platter, tile, disk, plaque, sheet, saucer, slab
متضادها
bowl, cup, tub

تعاریف

  • بشقاب, صفحه فلزی, ورقه یا صفحه, زمین‌ساخت صفحه‌ای (زمین‌شناسی), قاب (مثل قاب ساعت), زینک (چاپ), پلاک, پوشش‌دهی کردن, لوح, آبکاری کردن (با فلز), لوحه, روکش, به‌ قدر یک بشقاب, (. vt ): روکش فلزی کردن, آبکاری فلزی کردن, روکش کردن, متورق کردن, صفحه, اندودن
  • A flat dish, typically circular and made of china, from which food is eaten or served.“he pushed his empty plate to one side and sipped his wine”

thief

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: دزد, غارتگر, سارق

مترادف‌ها
robber, burglar, pickpocket
متضادها
honest person, benefactor, philanthropist

تعاریف

  • دزد, سارق
  • A person who steals another person's property, especially by stealth and without using force or violence.“car thieves”

gate

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پرتو, دروازه, گیت

مترادف‌ها
door, entrance, barrier, valve
متضادها
exit, open, access

تعاریف

  • دروازه, در, در حیاط, در بزرگ, مدخل, [درب ورود و خروج به هواپیما], دریجه سد, گیت (فرودگاه), وسایل ورود, دریچه, ورودیه
  • A hinged barrier used to close an opening in a wall, fence, or hedge.“she closed the front gate”

charge

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: انتقاد, بار, عهد, شارژ, هزینه

مترادف‌ها
cost, fee, accuse, fare, toll, accusation, tuition, prosecute, indictment, billing, flushes, blame, kick, burdens
متضادها
refund, release, discharge, payment, credit, remission

تعاریف

  • شارژ, هزینه, بار, اتهام, حمله, مطالبه هزینه, هزینه‌های ثابت, یورش, بار الکتریکی, تقویت روحیه, حساب, مسئولیت, پر کردن (مخازن, انبارها و ...), وظیفه, تصدی, اتهام وارد کردن, عهده‌داری, متهم کردن, پول گرفتن, (هزینه) مطالبه کردن, یورش بردن, وزن, حمله کردن, شارژ شدن, گماشتن, شارژ کردن (وسایل برقی و ...), عهده‌دار کردن, (با کارت اعتباری) پرداخت کردن, زیر بار کشیدن, (با کارت اعتباری) خرید کردن, متهم ساختن, به حساب زدن, مطالبه (بها), سریع دویدن, پرکردن (باطری و تفنگ), با عجله آمدن, مورد حمایت, با عجله رفتن, واگذار کردن, سپردن, محول کردن (وظیفه یا مسئولیت), پر کردن (سلاح)
  • Demand (an amount) as a price from someone for a service rendered or goods supplied.“with two objects 'he charged me 2 euros for the postcard”

occur

برای سطح متوسطفعل، حال مفرد غیر سوم شخص

ترجمه: وجود داشتن, رخ دادن, روی دادن, اتفاق افتادن

مترادف‌ها
come, be, happen, exist, take place, arise, happen to, come off
متضادها
cease, stop, fail

تعاریف

  • روی دادن, اتفاق افتادن, رخ دادن, خطور کردن, (ایده و...) به ذهن خطور کردن, واقع شدن
  • Happen; take place.“the accident occurred at about 3:30 p.m.”

actual

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: حقیقی, اصل, واقعی, حقیقی, اصلی

مترادف‌ها
real, genuine, authentic, true
متضادها
false, apparent, imaginary, hypothetical, fictitious

تعاریف

  • واقعی, حقیقی, فعلی, موجود, کنونی
  • Existing in fact; typically as contrasted with what was intended, expected, or believed.“the estimate was much less than the actual cost”

customer

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: کاربر, خریدار, مشتری, مصرف کننده, مشتری

مترادف‌ها
client, buyer, consumer
متضادها
seller, vendor, supplier, hairdresser, waiter, merchant, dealer, mechanic, provider, chef

تعاریف

  • مشتری
  • A person or organization that buys goods or services from a store or business.“Mr. Harrison was a regular customer at the Golden Lion”

contact

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ارتباط, تماس, دسترس, مخاطب, درخواست

مترادف‌ها
communication, connection, association, touch, interaction
متضادها
disconnection, isolation, separation

تعاریف

  • مخاطب, ارتباط, تماس, برخورد, رابطه, تلاقی, پارتی, تصادف, آشنا, تماس (فیزیکی), اتصال, تماس گرفتن, ملاقات, نزدیکی, مجاورت, (شخص) آشنا, رابط, (برق) اتصال, کلید, (پزشکی)(شخص) مشکوک (به بیماری), تماس برقرار کردن با, تماس گرفتن با, ارتباط برقرار کردن با, برخوردن به
  • The state or condition of physical touching.“the tennis ball is in contact with the court surface for as little as 5 milliseconds”

include

برای سطح فوق ابتداییفعل، حال مفرد غیر سوم شخص

ترجمه: گنجاندن, عبارتند از, در بر گرفتن, شامل شدن

مترادف‌ها
add, comprise, consist of, encompass, involve, consist, add on, take in, insert, incorporate, consist of sb/sth
متضادها
remove, exclude, omit, leave out, cut out, cross out, shut out, rule out, eliminate, skip

تعاریف

  • عبارتند از, در برداشتن, شامل کردن, شامل بودن, شامل شدن, متضمن بودن, قرار دادن, شمردن, به حساب آوردن
  • Comprise or contain as part of a whole.“the price includes dinner, bed, and breakfast”

mystery

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: راز, رمز و راز, معما, رمز

مترادف‌ها
secret, enigma, puzzle
متضادها
solution, clarity, certainty, description

تعاریف

  • رمز و راز, رمز, راز, معما, سر, رازآلود, معمایی, صنعت, هنر, حرفه, پیشه
  • Something that is difficult or impossible to understand or explain.“the mysteries of outer space”

receive

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: دريافت كردن, قبول کردن, گرفتن, دریافت کردن, گرفتن

مترادف‌ها
welcome, get, accept, obtain, acquire, inherit, welcome to sth
متضادها
pay, send, give, lack, refuse, post, mail, export, pass on, send off

تعاریف

  • دريافت كردن, دریافت کردن, رسیدن, قبول کردن, پذیرفتن, توپ را گرفتن, پذیرایی کردن از, دریافت کردن (توپ در تنیس), جادادن, وصول کردن, گرفتن
  • Be given, presented with, or paid (something)“she received her prize from the manager”

earn

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: بدست آوردن, بدست آوردن, کسب کردن, کسب کردن, درآمد کسب کردن

مترادف‌ها
gain, acquire, obtain, deserve
متضادها
lose, forfeit, squander, donate

تعاریف

  • بدست آوردن, درآمد داشتن, تحصیل کردن, کسب معاش کردن, به‌دست آوردن (پول), به‌ دست آوردن, (پول) در آوردن, دخل کردن, (به کسی) تعلق گرفتن, به‌دست آوردن
  • Obtain (money) in return for labor or services.“they earn $35 per hour”

manage

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: نظارت کردن, کنترل کردن, مدیریت کردن, کنترل کردن, سرپرستی کردن

مترادف‌ها
administer, oversee, regulate, run, control, handle, afford, treat, conduct, cope, get through, deal with, get by, get on with, do with, supervise, direct, operate, govern, cope with sth, deal with sb, deal with sth, to deal with
متضادها
neglect, abandon, ignore, mismanage, waste

تعاریف

  • مدیریت کردن, گرداندن, اداره کردن, از پیش بردن, توانستن, اسب اموخته, موفق شدن, ساختن (با وضع و...), گذراندن, از پس (چیزی یا کسی) برآمدن
  • Be in charge of (a company, establishment, or undertaking); administer; run.“their elder son managed the farm”