زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
4000 Essential Words 1
4000 Essential Words 1

4000 Essential Words 1 - Lesson 18

۲۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۲۰

exact

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: درست, فوق العاده, خاص, دقیق, دقیق

مترادف‌ها
take, precise, accurate, correct, specific, take
متضادها
inexact, approximate, incorrect, imprecise, vague

تعاریف

  • دقیق, کامل, به زور مطالبه کردن, صحیح, تحمیل کردن, درست, به زور گرفتن, عینی, همان, درست همان, کاملا مثل, به‌‌ زور مطالبه کردن, به‌ زور گرفتن, تحمیل کردن بر
  • Not approximated in any way; precise.“the exact details were still being worked out”

depend

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: اتکا کردن, بستگی دارد, بسته بودن, وابسته بودن

مترادف‌ها
rely, count on, bank on, live on, looks
متضادها
lean, independent, self-sufficient, unrelated

تعاریف

  • بستگی دارد, وابسته بودن, مربوط بودن, بستگی داشتن, منوط بودن, روی کسی حساب کردن, موکول بودن, توکل کردن
  • Be controlled or determined by.“differences in earnings depended on a wide variety of factors”

empty

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: تهی, عاری, خالی, خالی, عاری

مترادف‌ها
vacant, hollow, void, blank, unload, clear out, drain, bare, devoid
متضادها
full, occupied, loaded, tank, fill, crowded, ink, fill up, vessel, book

تعاریف

  • خالی, تهی, پوچ, بیهوده, خالی از سکنه, بی‌هدف, خلوت, بی‌معنا, گود, بی‌ارزش, توخالی, خالی کردن, پوک, خالی شدن, گرسنه, بیخود, بی‌فایده, تهی کردن, بیرون ریختن, ریختن, تهی شدن, بطری خالی, قوطی خالی
  • Containing nothing; not filled or occupied.“the room was empty of furniture”

dish

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ظرف, خوراک, بشقاب

مترادف‌ها
meal, bowl, plate, vessel, serving, salad, tray, saucer
متضادها
lid, cover, container

تعاریف

  • ظرف, بشقاب, غذا, دوری, خوراک, سینی, دیس, تیکه, آدم جذاب, غذا در بشقاب ریختن, غیبت کردن, فاش کردن اسرار دیگران, ناامید کردن
  • A shallow, flat-bottomed container for cooking or serving food.“an ovenproof dish”

crowd

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: دسته, جمعیت, هجوم

مترادف‌ها
mob, throng, assembly, turnout, flock, multitude, swarm, populate
متضادها
individual, solitary, loner, space

تعاریف

  • جمعیت, ازدحام, شلوغی, اجتماع, جمع شدن, گروه, ازدحام کردن, گرد آمدن, چپیدن, با زور و فشار پر کردن, انبوه مردم
  • A large number of people gathered together in a disorganized or unruly way.“a huge crowd gathered in the street outside”

argue

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: جر و بحث, بحث کردن, استدلال کردن, جنجال کردن

مترادف‌ها
dispute, debate, contest, plead, contend, debates
متضادها
agree, concur, accept

تعاریف

  • جر و بحث, دلیل آوردن, جروبحث کردن, استدلال کردن, بحث کردن, مشاجره کردن, گفت‌وگو کردن, سر و کله زدن, بگومگو کردن, جر و بحث کردن
  • Give reasons or cite evidence in support of an idea, action, or theory, typically with the aim of persuading others to share one's view.“with direct speech '“It stands to reason,” she argued”

tool

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: آلات, ابزار, ابزار, وسیله, تجهیزات

مترادف‌ها
machine, instrument, implement, device, weapon, instrumental, utensil, a means of sth, putz
متضادها
obstacle, hindrance, impediment, toy

تعاریف

  • ابزار, آلت, وسیله, افزار, اسباب, آلت دست, دارای ابزارکردن, به‌صورت ابزار درآوردن, الت, شکل دادن, مجهز کردن
  • A device or implement, especially one held in the hand, used to carry out a particular function.“gardening tools”

property

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: دارایی, خصوصیت, ویژگی, ملک

مترادف‌ها
land, estate, asset, belonging, characteristic, possession, the quality of
متضادها
debt, liability, lack

تعاریف

  • ویژگی, دارایی, مال, اموال, ملک, خاصیت, املاک, مستغل, مستغلات, مالکیت, (رسمی) خاصیت, کیفیت, (در جمع) خواص, (تئاتر, در جمع) اثاثیه‌ی صحنه
  • A thing or things belonging to someone; possessions collectively.“she wanted Oliver and his property out of her house”

gather

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: جمع کردن, گردآوردن, به هم آوردن, جمع آوری

مترادف‌ها
pick, assemble, collect, convene, sweep, pick up, meet up, compile, accumulate, meet, pick sb/sth up, summon
متضادها
disperse, scatter, separate, spread, spread out, dump, sprinkle, sow

تعاریف

  • جمع آوری, گردآوری کردن, جمع‌آوری کردن, جمع شدن, جمع کردن, گرد کردن, اجتماع کردن, گرد آمدن, نتیجه گرفتن, استنباط کردن, فکر کردن, حدس زدن, نتیجه‌گیری کردن, بزرگ شدن, فهمیدن, افزایش دادن, زیاد کردن
  • Come together; assemble or accumulate.“a crowd gathered in the square”

indicate

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: بیان کردن, نشان دادن, اشاره کردن

مترادف‌ها
mean, signify, show, point out, suggest, imply, denote, show(s) that
متضادها
conceal, hide, ignore

تعاریف

  • نشان دادن, اشاره کردن, نمایان ساختن, نشانه (چیزی) بودن, حاکی از (چیزی) بودن, نشانگر (چیزی) بودن, با دست علامت دادن, نشان‌دهنده (چیزی) بودن, دلالت بر (چیزی) داشتن, راهنما زدن (اتومبیل), ایجاب کردن, ضروری ساختن, (پزشکی) تجویز کردن, به‌طور مجمل بیان کردن, خاطر‌نشان کردن, (اتومبیل) راهنما زدن
  • Point out; show.“dotted lines indicate the text's margins”

price

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: قیمت, هزینه, بها

مترادف‌ها
rate, cost, value, expense, fare
متضادها
free, gift, complimentary

تعاریف

  • قیمت, ارزش, هزینه, بها, بها قائل شدن, قیمت گذاشتن
  • The amount of money expected, required, or given in payment for something.“land could be sold for a high price”

purchase

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: تأمین, خریداری, خرید

مترادف‌ها
buy, acquisition, procurement, transaction
متضادها
sell, rent, sale, disposal, divestment, sell off, auction, rental, lease

تعاریف

  • خرید, خریداری, خریداری کردن, ابتیاع, خرید کردن, درآمد سالیانه زمین
  • Acquire (something) by paying for it; buy.“Mr. Gill spotted the manuscript at a local auction and purchased it for $1,500”

communicate

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: اطلاع رسانی, ارتباط برقرار کردن, برقراری ارتباط, تماس برقرار کردن, گفتگو کردن

مترادف‌ها
talk, convey, inform, transmit, address, share, express, interact, correspond
متضادها
withhold, conceal, suppress, silence

تعاریف

  • برقراری ارتباط, ارتباط برقرارکردن, منتقل کردن, گفت‌وگوکردن, ارتباط برقرار کردن, مکاتبه کردن, کاغذ‌نویسی کردن, مراوده کردن
  • Share or exchange information, news, or ideas.“the prisoner was forbidden to communicate with his family”

product

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تولید - محصول, محصول, محصول نهایی, نتاج, محصول

مترادف‌ها
goods, merchandise, item, good
متضادها
ingredient, raw material, input, byproduct, waste, defect

تعاریف

  • تولید - محصول, حاصلضرب, فرآورده, کالا, محصول, جنس, حاصل, نتیجه, اثر, بسط دادن, پیامد, ایجادکردن
  • An article or substance that is manufactured or refined for sale.“food products”

select

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: انتخاب کنید, انتخاب کردن, گزینش کردن, انتخاب

مترادف‌ها
take, choose, pick, prefer, elect, click, opt, click on sth, decide on sth, take
متضادها
reject, refuse, dismiss

تعاریف

  • انتخاب کنید, برگزیده, برگزیدن, انتخاب کردن, ممتاز منتخب, گزیدن, سوا کرده, جدا کردن
  • Carefully choose as being the best or most suitable.“with object and infinitive 'he has been selected to take part”

treat

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: درمان شود, لطف, وره, هدیه

مترادف‌ها
candy, cure, handle, manage, discuss, cake, cookie, dessert, plows, treats, treat
متضادها
neglect, ignore, mistreat

تعاریف

  • درمان شود, رفتار کردن با, رفتار کردن, مداوا کردن, تا کردن با, درمان کردن, برخورد کردن با, مورد بررسی قرار دادن, مورد بحث قرار دادن, مهمان کردن, در نظر گرفتن, پرداختن به, طرح کردن, پرداختن, مطرح کردن, نگه‌داری کردن, (ماده‌ای) زدن, معالجه کردن, محافظت کردن (با استفاده از ماده یا فرآیند شیمیایی), چیز خوشایند, علاج کردن, کادو, دوا و درمان کردن, خوشگذرانی, (چوب و غیره) عمل آوردن, عمل لذت‌بخش, پروردن, مهمان کسی, پذیرایی کردن, (رسمی, کهنه) مذاکره کردن, به گفت‌وگو نشستن, وارد بحث شدن, تحفه, نعمت, موهبت, مایه‌ی لذت, پذیرایی
  • Behave toward or deal with in a certain way.“she had been brutally treated”

item

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: مورد, آیتم, شیء

مترادف‌ها
thing, article, product, object, element, component, artifact
متضادها
whole, entirety, aggregate

تعاریف

  • مورد, قلم, فقره, جنس, (در جمع) اقلام, کالا, رقم, خبر, تکه, قطعه خبری, بخش, موضوع, قطعه
  • An individual article or unit, especially one that is part of a list, collection, or set.“the items on the agenda”

recommend

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: پیشنهاد کردن, توصیه کردن, توصیه, راهنمایی کردن, پیشنهاد کردن

مترادف‌ها
suggest, advise, endorse, propose, prescribe, nominate, to suggest that
متضادها
dissuade, discourage, oppose

تعاریف

  • توصیه, سفارش کردن توصیه کردن, توصیه کردن, توصیه شدن, پیشنهاد کردن, معرفی کردن
  • Put forward (someone or something) with approval as being suitable for a particular purpose or role.“George had recommended some local architects”

offer

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: پیشنهاد, عرضه, ارائه

مترادف‌ها
proposes, present, contribution, serve, proposal, suggestion, presentation, supply, lend, hold out, bid 1, bid, proposition, give, put sth forward
متضادها
take, steal, request, refusal, denial, rejection, demand, require, beg

تعاریف

  • پیشنهاد, تقدیم داشتن, پیشنهاد دادن, عرضه داشتن, پیشکش کردن, عرضه, فراهم کردن, پیشنهاد کردن, ارائه دادن, تقدیم, تقدیم کردن, پیشکش, پیشکش کردن (به خداوند و ...), ارائه
  • Present or proffer (something) for (someone) to accept or reject as so desired.“may I offer you a drink?”

fresh

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: تازه, نو, خنک, سالم, نو

مترادف‌ها
crisp, new, recent, novel, original
متضادها
tired, burnt, used, aged, stale, old, spoiled, worn, weary, secondhand

تعاریف

  • تازه, تر‌و‌تازه, باطراوت, خنک, خرم, زنده, جدید (و متفاوت), بانشاط, آشامیدنی, باروح, شیرین (آب), سرزنده, سرد, سرحال, تازه‌نفس, تازه‌کار ناآزموده, پررو, جسور, به‌تازگی, خنک ساختن, تازه کردن, خنک شدن, آماده, سرخوش, (در مورداب) شیرین
  • (of food) recently made or obtained; not canned, frozen, or otherwise preserved.“fresh fruit”