spot
ترجمه: زخم, جا, نقطه, محل, جای
- مترادفها
- blemishes, place, site, dot, location, point, speck, mark, identify, stain, flecks, smears
- متضادها
- whole, entirety, invisibility
تعاریف
- نقطه ای, نقطه, منطقه, خال, محل, مکان, جا, لکه, دانه, زمان مختصر, بخشی از یک برنامه (تلویزیونی یا رادیویی), لحظه, لکهدار کردن یا شدن, ذره, با خال تزئین کردن, قطره, درنظر گرفتن, مقام, کشف کردن, جایگاه (رقابت یا مسابقه), آماده پرداخت, متوجه شدن, فوری, تشخیص دادن, دیدن, لکه به جا گذاشتن, لک, لکه شدن, موضع, لکه کردن, بجا آوردن, قرض دادن (پول)
- A small round or roundish mark, differing in color or texture from the surface around it.“ladybugs have black spots on their red wing covers”

