زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
4000 Essential Words 1
4000 Essential Words 1

4000 Essential Words 1 - Lesson 13

۲۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۲۰

spot

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: زخم, جا, نقطه, محل, جای

مترادف‌ها
blemishes, place, site, dot, location, point, speck, mark, identify, stain, flecks, smears
متضادها
whole, entirety, invisibility

تعاریف

  • نقطه ای, نقطه, منطقه, خال, محل, مکان, جا, لکه, دانه, زمان مختصر, بخشی از یک برنامه (تلویزیونی یا رادیویی), لحظه, لکه‌دار کردن یا شدن, ذره, با خال تزئین کردن, قطره, درنظر گرفتن, مقام, کشف کردن, جایگاه (رقابت یا مسابقه), آماده پرداخت, متوجه شدن, فوری, تشخیص دادن, دیدن, لکه به جا گذاشتن, لک, لکه شدن, موضع, لکه کردن, بجا آوردن, قرض دادن (پول)
  • A small round or roundish mark, differing in color or texture from the surface around it.“ladybugs have black spots on their red wing covers”

whole

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تمام, به‌طور کل, تمام, جامع, کامل

مترادف‌ها
every, entire, complete, full, total, intact, all, aggregate
متضادها
partial, incomplete, fractional, bit, part, article, section, element, piece, half

تعاریف

  • کامل, تمام, درست, کل, دست‌نخورده, بی‌خرده, همه, سراسر, سالم
  • All of; entire.“he spent the whole day walking”

hole

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: سوراخ, گودال, حفره

مترادف‌ها
opening, gap, pit, cavity
متضادها
solid, fill, closure, beam

تعاریف

  • سوراخ, گودال, چاله, حفره, نقب, سوراخ (بازی گلف), لانه خرگوش و امثال آن, روزنه کندن, در لانه کردن
  • A hollow place in a solid body or surface.“he dug out a small hole in the snow”

burn

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: سوزاندن, سوختن, سوزاندن, آتش زدن, آتش زدن

مترادف‌ها
scorch, char, incinerate, blaze, ignite, scald
متضادها
extinguish, cool, preserve, cook, douse

تعاریف

  • سوختن, سوزاندن, آتش زدن, اطلاعات روی سی‌دی و... ذخیره کردن, (سی‌دی و...) رایت کردن, مشتعل شدن, چزاندن, در آتش شهوت سوختن, عصبانی کردن, اثر سوختگی, زیر آفتاب سوختن, آفتاب‌سوخته شدن, سوختگی, (چربی) سوختن, رودخانه کوچک (اسکاتلند)
  • (of a fire) produce flames and heat while consuming a material such as coal or wood.“a fire burned and crackled cheerfully in the grate”

crop

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: کشت, محصول, زراعت

مترادف‌ها
fruit, harvest, yield, produce
متضادها
failure, loss, drought, weed

تعاریف

  • محصول, چینه دان, چیدن, (موی) کوتاه, گیسو را زدن, (موی) کپ, سرشاخه زدن, حاصل دادن, شلاق (مخصوص سوارکاری), چینه‌دان
  • A cultivated plant that is grown as food, especially a grain, fruit, or vegetable.“the main crops were oats and barley”

lord

برای سطح فوق ابتداییاسم خاص مفرد

ترجمه: خداوند, شخصیت برجسته, ارباب

مترادف‌ها
master, noble, ruler, sir, duke, earl
متضادها
servant, pleb, commoner

تعاریف

  • خداوند, صاحب, ارباب, عیسی مسیح, لرد, خداوندگار, فرمانروا, شاهزاده, مالک, ملاک, حکمروایی کردن, مانند لرد رفتار کردن, عنوان لردی دادن به
  • Someone or something having power, authority, or influence; a master or ruler.“lord of the sea”

demand

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: خواسته, خواست, خواستار شدن, تقاضا, تقاضا

مترادف‌ها
take, need, request, requirement, insistence, require, insist, call for, insist on, insist on doing, petition, call for sth, take
متضادها
supply, abandonment, relinquishment, offer, provision, supply

تعاریف

  • تقاضا, درخواست, نیاز, خواهان بودن, خواستن, تقاضا کردن, مطالبه, طلب, خواستار شدن, خواستار بودن, نیازمند (چیزی) بودن, مطالبه کردن, طلب کردن, نیاز داشتن, پرسیدن
  • An insistent and peremptory request, made as if by right.“a series of demands for far-reaching reforms”

increase

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: افزایش دادن, بالا رفتن, توسعه, توسعه دادن, بالا بردن

مترادف‌ها
augment, boost, enhance, amplify, grow, expand, extension, multiply, swell, turn up, build up, escalate, raise, growth, heighten, add to sth, growth in sth, rise in sth, turn sth up, the growth of, the rise of, enlarge
متضادها
decrease, diminish, reduce, lessen, drop, reduction, fall, contract, decline, discount

تعاریف

  • افزایش دادن, زیاد کردن یا شدن, زیاد شدن, افزایش یافتن, افزودن, زیاد کردن, اضافه کردن یا شدن, بالا بردن, نمو کردن, افزایش, افزودگی, رشد, گوالش, نمو
  • Become or make greater in size, amount, intensity, or degree.“no object 'car use is increasing at an alarming rate”

sight

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: منظره, بینایی, بینایی, چشم‌انداز, دیدن

مترادف‌ها
view, eye, vision, glimpse, sightline, sightseeing, kens, surveys
متضادها
blindness, ignorance, unawareness

تعاریف

  • منظره, بینایی, منظره دیدنی, دید, نظر, مکان دیدنی, (محدوده) دید, رؤیت کردن, نگاه, بینش, باصره, تماشا, آلت نشانه‌روی, جلوه, قیافه, جنبه, چشم, قدرت دید, دیدگاه, هدف, دیدن, دید زدن, نشان کردن, بازرسی کردن
  • The faculty or power of seeing.“Joseph lost his sight as a baby”

cell

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: زندان, محفظه, سلول

مترادف‌ها
room, compartment, unit, battery, prison, jail, cage
متضادها
whole, entirety, assembly

تعاریف

  • سلول, یاخته, بازداشتگاه, سلول (زندان), باطری, سلول (زیست‌شناسی), پیل, تلفن همراه, زندان تکی, سلول یکنفری, حفره
  • A small room in which a prisoner is locked up or in which a monk or nun sleeps.“the authorities locked all remaining inmates in their cells”

equal

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: یکسان, همسان, مساوی, برابر, تناسب

مترادف‌ها
even, like, equivalent, identical, uniform, match, amount to, peer, same, counterpart, rivaled
متضادها
unequal, different, disparate, other, than, else

تعاریف

  • برابر, هم اندازه, مساوی, هم تراز, هم پایه, همرتبه, هم رتبه, شبیه, همتراز بودن, برابر بودن, یکسان, مساوی بودن, همانند, همگن, هم‌اندازه, هم‌پایه, هم‌رتبه, برابر شدن با, هم‌تراز کردن
  • Being the same in quantity, size, degree, or value.“add equal amounts of water and flour”

structure

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: بنیه, ساختار, سازمان, ترکیب, ساختار

مترادف‌ها
grammar, framework, construction, arrangement, system, building, form, frame, composition, format, mechanism, organization, configuration, pattern, web, the form of, skeleton, structures
متضادها
chaos, disorganization, disarray, disorder, randomness, rubble

تعاریف

  • ساختار, بنا, ساخت, ساختمان, سازه, ترکیب, سبک, سازمان, تشکیلات دادن, پی‌ریزی کردن
  • The arrangement of and relations between the parts or elements of something complex.“flint is extremely hard, like diamond, which has a similar structure”

responsible

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: قابل اعتماد, متعهد, مسئول, مسئول, متعهد

مترادف‌ها
accountable, liable, answerable, trustworthy, reliable
متضادها
irresponsible, unreliable, negligent

تعاریف

  • مسئول, مسئولیت‌پذیر, وظیفه‌شناس, عهده‌دار, پرمسئولیت, مسئولیت‌دار, مسئولیت (چیزی را برعهده داشتن), معتبر, پاسخگو, آبرومند
  • Having an obligation to do something, or having control over or care for someone, as part of one's job or role.“the department responsible for education”

contain

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: حاوی, حاوی بودن, در برگرفتن, شامل بودن

مترادف‌ها
take, containing, hold, enclose, comprise, encompass, take, hold
متضادها
release, exclude, omit, burst out, spill, leak, evoke, radiate

تعاریف

  • حاوی, محتوی بودن, در برداشتن, شامل بودن, دارا بودن, دربرداشتن, حاوی بودن, خودداری کردن, بازداشتن
  • Have or hold (someone or something) within.“coffee cans that once contained a full pound of coffee”

feed

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: پرورش دادن, غذا دادن, خوراک دادن, پرورش دادن, تغذیه کردن

مترادف‌ها
nourish, supply, sustain, graze, fertilise, give
متضادها
starve, deprive, neglect, withhold

تعاریف

  • خوراک, غذا دادن, تغذیه, غذاخوردن, (وعده‌ی) غذا, تغذیه کردن, خوراندن, خورد و خوراک, دادن, فید, (وب, کامپیوتر) فید, برنامه‌های ارسالی از ایستگاه مرکزی, خبرمایه, خوراک وب, چَرا, چریدن, علوفه, علیق, علف, کاه و جو, (فنی) لوله‌ی تغزیه, مجرای تغدیه, خط تغذیه, (فنی) مواد, مایه, (محاوره, سوخت, تئاتر) سر نخ, زمینه‌چینی, غذا دادن به, (دستگاه, کوره و غیره) تغذیه کردن, (دریاچه, مخزن) آب ... را تامین کردن, (آتش) روشن نگه داشتن, تئاتر) سر نخ دادن به, غذا خوردن, (چهارپایان) چریدن, چَرا کردن
  • Give food to.“the raiders fed the guard dog to keep it quiet”

raise

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: اعطا کردن, بالا بردن, بالا بردن, افزایش دادن, کمک کردن به

مترادف‌ها
lift, elevate, boost, pull up, bring up, cultivate, erect, heighten, increase, rear, augment, bring sb up, bring sth up, turn sth up, nurture
متضادها
drop, reduce, spoil, lay, pound, knock down, put down, lower, diminish, bring down

تعاریف

  • بالا بردن, بالا آوردن, بلند کردن, بالا کشیدن, بارآوردن, افزایش دادن, رفیع کردن, پروردن, برپاکردن, پرورش دادن, برافراشتن, بزرگ کردن, بیدار کردن, گردآوری کردن, تولید کردن, بسیج کردن (ارتش یا افراد), پروراندن, (پول) جمع کردن, زیاد کردن, ذکر کردن, از بین بردن, اشاره کردن, دفع کردن, مطرح کردن, ترفیع, اضافه حقوق, تماس گرفتن (با کسی), منجر شدن, بالابردن, به‌وجود آوردن, ترقی دادن, ایجاد کردن, تمام کردن, پایان دادن, دوباره زنده کردن, تماس گرفتن, تماس برقرار کردن (تلفن یا رادیو), ترفیع دادن, ارتقاء دادن, به توان (معینی) رساندن (ریاضی), شرط را بالا بردن, روی دست خواندن (ورق‌بازی), اضافه‌حقوق, افزایش حقوق
  • Lift or move to a higher position or level.“she raised both arms above her head”

position

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پوزیشن, موقعیت, جایگاه, موضع, نقطه

مترادف‌ها
put, where, location, situation, placement, status, standing, side, role, post, rank, pose, slot, deploy, ranking, stance, job, place, orient, the role of, posture, situate, whereabouts
متضادها
seat, displacement, removal, disarrangement, instability

تعاریف

  • موقعیت, وضعیت, وضع, موضع, مقام, (ورزش، پلیس) پست, جایگاه, نهش, شغل, موقعیت شغلی, مقام یافتن, کار, سمت, حالت, منصب, دیدگاه, قراردادن یاگرفتن, مرتبه
  • A place where someone or something is located or has been put.“the distress call had given the ship's position”

blood

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: خون, خون, یدی, دم, عصاره

مترادف‌ها
sanguine fluid, lifeblood, vital fluid, hemoglobin, sanguine, bloodlines
متضادها
plasma, absence, death, pus, toxins, dirt

تعاریف

  • خون, خوی, رگ, نژاد, مزاج, نسبت, خویشاوندی, (مجازاً) نیرو, ‌ خون‌آلودکردن, خون جاری کردن, خون کسی را به جوش آوردن, عصبانی کردن
  • The red liquid that circulates in the arteries and veins of humans and other vertebrate animals, carrying oxygen to and carbon dioxide from the tissues of the body.“drops of blood”

correct

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: درست, درست, صحیح, صحیح, دقیق

مترادف‌ها
right, exact, accurate, proper, fix, suitable, true, rectify
متضادها
wrong, incorrect, false, left, mistaken, upside down, mistake, make a mistake, wrong with sb/sth, err

تعاریف

  • درست, صحیح, اصلاح کردن, صحیح کردن, تصحیح کردن, تأدیب کردن
  • Free from error; in accordance with fact or truth.“make sure you have been given the correct information”

owe

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: مدیون بودن, بدهکار بودن, بهره‌مند بودن

مترادف‌ها
be indebted, be obligated, be in debt, debtor
متضادها
pay, repay, settle, pay back, pay for sth

تعاریف

  • مدیون بودن, بدهکار بودن, مرهون بودن
  • Have an obligation to pay or repay (something, especially money) in return for something received.“they have denied they owe money to the company”