زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
4000 Essential Words 1
4000 Essential Words 1

4000 Essential Words 1 - Lesson 11

۲۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۲۰

compete

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: مبارزه کردن, رقابت کردن, مسابقه دادن

مترادف‌ها
rival, contest, strive, contend, vie
متضادها
cooperate, collaborate, assist, work together, work with sb

تعاریف

  • رقابت کردن, رقابت کردن - مسابقه دادن, رقابت کردن با, هم‌چشمی کردن, مسابقه دادن
  • Strive to gain or win something by defeating or establishing superiority over others who are trying to do the same.“universities are competing for applicants”

truth

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: درستی, راست, راستی, صداقت, حقیقت

مترادف‌ها
fact, veracity, factuality, certainty, reality, verity
متضادها
story, opinion, mistake, imagination, image, falsehood, lie, deceit, trick, dream

تعاریف

  • حقیقت, راستی, صدق, درستی, صداقت
  • The quality or state of being true.“he had to accept the truth of her accusation”

decision

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تصمیم گیری, برگزینی, رای, تصمیم, انتخاب

مترادف‌ها
resolution, choice, determination, verdict, judgment
متضادها
indecision, uncertainty, vacillation, hesitation

تعاریف

  • تصمیم گیری, تصمیم, عزم, حکم دادگاه, داوری
  • A conclusion or resolution reached after consideration.“I'll make the decision on my own”

conversation

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: محاوره, مکالمه, مکالمه, گفتگو, گفتگو

مترادف‌ها
dialogue, discussion, talk, communication, discourse
متضادها
text, silence, monologue, quiet, exam

تعاریف

  • گفتگو, محاوره, مکالمه, گفت‌وگو, گفت و گو, گفت‌وشنید
  • A talk, especially an informal one, between two or more people, in which news and ideas are exchanged.“she picked up the phone and held a conversation in French”

wake

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: بیدار, از خواب بیدار, بیدار شدن, بیداری, بیدار

مترادف‌ها
arouse, awaken, stir
متضادها
sleep, doze, slumber, yawn

تعاریف

  • از خواب بیدار, بیداری, بیدار شدن, شب‌زنده‌داری, بیدار کردن, شب‌نشینی, موج (حاصل از حرکت کشتی), احیا, رد (کشتی، قایق یا هواپیما), شب‌زنده‌داری کردن, از خواب بیدار کردن, رد پا, دنباله کشتی
  • Emerge or cause to emerge from a state of sleep; stop sleeping.“no object 'she woke up feeling better”

marry

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: متأهل شدن, نکاح کردن, ازدواج کردن

مترادف‌ها
wed, unite, join, get married
متضادها
divorce, separate, break up

تعاریف

  • ازدواج کردن, عروسی کردن (با), کسی را به عقد دیگری درآوردن, شوهر دادن, عقد کردن
  • Join in marriage.“I was married in church”

sail

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: سطح بادبانی, بادبان, سفر دریایی, قایق

مترادف‌ها
glide, cruise, navigate
متضادها
sink, drift, ground

تعاریف

  • سفر دریایی, بادبان, کشتیرانی کردن, شراع کشتی بادی, حرکت کردن, هر وسیله‌ای که با باد به حرکت درآید, قایقرانی کردن, با کشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن, با ناز و عشوه حرکت کردن
  • A piece of material extended on a mast to catch the wind and propel a boat or ship or other vessel.“all the sails were unfurled”

strange

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: عجیب, نا آشنا, نا آشنا, غریب, غریب

مترادف‌ها
unusual, odd, bizarre, peculiar, weird, exotic, strange
متضادها
normal, ordinary, familiar, usual, common, accustomed

تعاریف

  • عجیب, بیگانه, ناشناس, خارجی, غریبه, ناآشنا, غیرمتجانس
  • Unusual or surprising in a way that is unsettling or hard to understand.“children have some strange ideas”

asleep

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: در خواب, در خواب, خوابیده, خواب آلوده, خواب‌آلود

مترادف‌ها
dormant, unconscious, inactive
متضادها
awake, alert, aware

تعاریف

  • خوابیده, خفته, خواب, غنوده, ناکنش‌ور, غیرفعال, (در مورد دست و پا) خواب رفته, کرخ
  • In a state of sleep.“she had been asleep for over three hours”

creature

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: جاندار, هیولا, موجود

مترادف‌ها
animal, bird, being, insect, monster, beast, mammal, organism
متضادها
inanimate object, non-living thing, god

تعاریف

  • موجود, آفریده, مخلوق, جانور
  • An animal, as distinct from a human being.“night sounds of birds and other creatures”

introduce

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: معرفی کنید, آشنا کردن, معرفی کردن, آشنا کردن, عرضه کردن

مترادف‌ها
preceded, introduces, launch, present, announce, import, bring up, inject, propose, bring sth up, acquaint
متضادها
conceal, suppress, hide, withdraw, remove

تعاریف

  • معرفی کنید, معرفی کردن, نشان دادن, معرفی کردن (محصول و... جدید), باب کردن, عرضه کردن, مطرح کردن, مرسوم کردن, آشناکردن
  • Bring (something, especially a product, measure, or concept) into use or operation for the first time.“various new taxes were introduced”

spend

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: خرج کردن, صرف کردن, گذرانیدن, خرج کردن, هزینه کردن

مترادف‌ها
expend, allocate, disburse, use
متضادها
save, conserve, hold, conserve, hoard, make money, save money

تعاریف

  • خرج کردن, صرف کردن, پرداخت کردن, گذراندن, سپری کردن, تحلیل رفتن قوا, تمام شدن, صرف شدن
  • Pay out (money) in buying or hiring goods or services.“the firm has spent $100,000 on hardware and software”

collect

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: مجموعه کردن, گردآوری کردن, جمع کردن, جمع‌آوری کردن

مترادف‌ها
take, gather, amass, assemble, fetch, pick up, compile, accumulate, pick sb/sth up
متضادها
pay, blow, disperse, scatter, dissipate, mail, pour, dump, distribute, pass out

تعاریف

  • جمع کردن, گرد آوردن, وصول کردن, جمع‌آوری کردن, تحویل گرفتن, گرفتن
  • Bring or gather together (things, typically when scattered or widespread)“he went around the office collecting old coffee cups”

berry

برای سطح متوسط به بالااسم خاص مفرد

ترجمه: توت, میوه کوچک, بَری

مترادف‌ها
strawberry, cherry, fruit, drupe, small fruit
متضادها
vegetable, nut, grain

تعاریف

  • توت, دانه, حبه, [هر نوع میوه توت‌مانند], سته, تخم ماهی, (گیاه‌شناسی) میوه توتی, بری (نام خانوادگی), کوبیدن, زدن, دانه ای شدن, توت جمع کردن, توت دادن, بشکل توت شدن
  • a small soft fruit with small seeds

anymore

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: از این به بعد, دیگر, دیگر هیچ

مترادف‌ها
no longer, not anymore, from now on
متضادها
still, yet, continuously

تعاریف

  • دیگر, بیش از این‌ها
  • To any further extent; any longer.“she refused to listen anymore”

ground

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پایه, زمین, پایه, نواختن, زمین

مترادف‌ها
found, floor, soil, land, terrain, earth
متضادها
chair, table, sky, boat, tower, shelf, airport, ceiling, roof, sail

تعاریف

  • زمینی, زمین, زمینه, خاک, وجه, میدان, حوزه, کف دریا, رشته, اساس, موضوع, پایه, حیطه, بنا کردن, تنبیه کردن, برپا کردن, در خانه نگه‌داشتن (نوجوانان به منظور تنبیه), به زمین نشستن, به‌گل نشاندن, اصول نخستین را یاد دادن (به), به گل نشستن (کشتی), فرود آمدن, به گل نشاندن (کشتی), چرخ‌کرده, اساسی, له‌شده, زمان گذشته ساده فعل Grind, کوبیده‌شده, قسمت سوم فعل Grind, آسیاب‌شده
  • The solid surface of the earth.“he lay on the ground”

either

برای سطح فوق ابتداییحرف ربط، همپایه‌ساز

ترجمه: هر کدام, هر یک, یا, یکی از دو, هر یک

مترادف‌ها
or, either one, anyone, one of two, any, one of the two, both
متضادها
nor, neither, none, whereas

تعاریف

  • یا, (درمورد دو چیز یا دو کس) یکی از, یا این... یا آن..., [یکی از دو نفر یا چیز], هر دو, (در جمله‌ی منفی) هیچ‌یک از, هم, هیچ‌کدام از, نه این... نه آن..., هم این... هم آن..., هر یک از دو, یکی, یا این یا آن, هریک, هرکدام, (در جمله‌ی منفی) هیچ‌یک, نه این نه آن, هیچ‌کدام, تازه, آن هم, (در جمله‌ی منفی) آن هم
  • used in negative sentences instead of "also" or "too":“I don't eat meat and my husband doesn't either.”

serious

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: غیر رسمی, حاد, سخت, جدی, سختی

مترادف‌ها
hard, important, grave, earnest, sincere, profound, solemn, dire, sober
متضادها
funny, light-hearted, trivial, ridiculous, silly, humorous, comic, casual, amusing, hilarious

تعاریف

  • جدی, مهم, خطیر, سخت, خطرناک, وخیم
  • (of a subject, state, or activity) demanding careful consideration or application.“marriage is a serious matter”

prepare

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: تدارک دیدن, آماده کردن, پیش آماده کردن, پیش آماده, تهیه کردن

مترادف‌ها
arrange, get ready, organize, till, bake, warm up, equip, set up, groom, brew, prepare
متضادها
disorganize, neglect, ignore, postpone, improvise

تعاریف

  • آماده کردن, تدارک دیدن, آماده بودن, آماده شدن, پستاکردن, مهیا ساختن, مجهز کردن, ساختن
  • Make (something) ready for use or consideration.“prepare a brief summary of the article”

forest

برای سطح فوق ابتداییاسم خاص مفرد

ترجمه: علفزار, درختزار, جنگل, باغ وحش, بخش جنگلی

مترادف‌ها
woodland, jungle, grove, thicket
متضادها
desert, plain, tundra, savanna, prairie

تعاریف

  • جنگل, بیشه, تبدیل به جنگل کردن, درختکاری کردن
  • A large area covered chiefly with trees and undergrowth.“a pine forest”