lead
ترجمه: رهبری کردن, رهبری, هدایت کردن, سرپرستی کردن
- مترادفها
- take, preceded, conduct, preside, guide, direct, marshal, take, going
- متضادها
- follow, gold, rear, mislead, neglect, lag
تعاریف
- رهبری, هدایت کردن, فرماندهی کردن, سرپرستی کردن, (راه را) نشان دادن, راهنمایی کردن, رهبر بودن, سرکردگی کردن, پیشتاز بودن, سالاری کردن, جلو بودن, پیشوایی کردن, برتری داشتن (در مسابقه), (از نظر سیاسی یا فکری و...) رهبری کردن, رهبری کردن, راه را نشان دادن, منتهی شدن, جلو رفتن, ختم شدن, پیشگام شدن, سبب شدن, موجب شدن, بردن, منجر شدن, در جلو (صف و...) حرکت کردن, (سبک خاصی) زندگی کردن, تجربه کردن, (مشت بازی) حمله یا بازی را آغاز کردن, داشتن (زندگی بهخصوص), ضربهی نخست را زدن, شروع کردن, ضربهی اول, آغاز شدن, آغاز بازی, آغاز کردن, انداختن (ورق), برداشتن (ورق), سوق دادن, دست را شروع کردن (ورقبازی), (در بازی ورق) آغاز کردن, اصلی, پیشگامی, دست را شروع کردن, کارت اول را انداختن یا برداشتن, جایگاه اول, پیشتازی, بازی اول, سرنخ, سرب (شیمی), قلاده, سبب بودن یا شدن, نقش اول, در صدر قرار داشتن, (از همه) جلو بودن, بازیگر نقش اصلی, اول بودن (درمسابقه, بازیگر نقش اول, رقابت و...), نقش اصلی (فیلم، نمایش و ...), (آب یا بخار یا طناب و غیره را در لوله یا مسیر خاصی) راندن, سرمشق, رساندن, نمونه, سربپوش کردن, الگو, سرب گرفتن, با سرب اندودن, رهبر, پیشوا, راهنما, جلودار, (تئاتر و سینما و غیره) نقش اصلی, بازیگر اصلی, جلو, تقدم, سبقت, پیش, مقام اول, پیشافت, (انگلیسی بریتانیایی) (با گرفتن دست یا افسار و غیره) بردن, لگام, افسار, مهار, کشاندن, (انگلیسی امریکایی) رجوع شود به: leash, (هر چیزی که موجب کمک و راهنمایی شود) اشاره, کلید, (در روزنامه یا بخش خبر از رادیو و تلویزیون و غیره) مهمترین (خبر یا رویداد), داستان روز, سرب, رنگ سربی, سابقه, مدرک, شاقول گلوله
- Cause (a person or animal) to go with one by holding them by the hand, a halter, a rope, etc. while moving forward.“she emerged leading a bay horse”

