visit
ترجمه: سفر, مراجعه, بازدید, دیدار, سفر
- مترادفها
- call, drop by, stop by, come round, haunt, call on
- متضادها
- leave, depart, vacate, avoid, neglect, shun
تعاریف
- بازدید, دیدن کردن از, ملاقات کردن, بازدید کردن, زیارت کردن, دیدن کردن, عیادت کردن, دیدار کردن, سرکشی کردن, متحمل شدن, دید و بازدید کردن, ملاقات, مورد چیزی قرار گرفتن, دچار شدن, دیدار, عیادت
- Go to see and spend time with (someone) socially.“I came to visit my grandmother”

