زبانو
بازگشت
Longman Communication 3000
Longman Communication 3000

Longman Communication 3000 - Lesson 21

۳۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۳۰

abroad

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: بیرون از کشور, خارج, کشورهای دیگر, برون, در خارج از کشور

مترادف‌ها
overseas, foreign, abroad, internationally, in foreign lands
متضادها
domestically, locally, within the country, domestic, in-country, at home

تعاریف

  • در خارج از کشور, خارج, بیرون, خارج از کشور, خارجه, (معنای قدیمی) خارج از منزل, دور از خانه‌, به طور گسترده, در همه جا, پهن, وسیع
  • In or to a foreign country or countries.“we usually go abroad for a week in May”

positive

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: مثبت‌نگر, خوشبین, خوشبین, مثبت, سازنده

مترادف‌ها
sure, favorable, optimistic, constructive, certain, favourable, affirmative
متضادها
negative, zero, pessimistic, unfavorable, detrimental

تعاریف

  • مثبت, خوش‌بین, قطعی, خوش‌بینانه, محقق, مطمئن, یقین, مطلق, معین, محض, مسلم, ساده, مثبت (نتیجه آزمایش), نتیجه مثبت (آزمایش), نقطه قوت, نکته مثبت, پوزیتیو, فیلم مثبت (عکاسی)
  • Consisting in or characterized by the presence or possession of features or qualities rather than their absence.“Mitomycin C and cyclophosphamide were used as positive controls in the absence and presence of S9, respectively.”

begin

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: دست به کار شدن, نخستین گام را برداشتن, شروع, شروع کردن, آغاز کردن

مترادف‌ها
start, commence, initiate, open up, start up, take up, start off, start out, embark, originate, launch, take sth up, take up sth
متضادها
stop, end, finish, conclude, finish off, end in, end up, close 1, close 2, cease

تعاریف

  • شروع, آغاز کردن, شروع کردن, آغاز نهادن, شروع شدن, آغاز شدن
  • Start; perform or undergo the first part of (an action or activity)“begin to do/doing something 'it was beginning to snow”

temporary

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: موقت, گذرا, غیر دائمی

مترادف‌ها
provisional, transient, short-term, interim, part-time
متضادها
permanent, lasting, enduring, constant, eternal, lifelong, chronic, full-time, long-standing, long-term

تعاریف

  • موقت, موقتی, آنی, زودگذر, سپنج, سپنجی
  • Lasting for only a limited period of time; not permanent.“a temporary job”

forget

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: نسیان, فراموش کردن, فراموش کردن, یاد نبردن, از یاد بردن

مترادف‌ها
disregard, overlook, neglect
متضادها
remember, learn, think, know, recollect, retain, remind, recall, occur to, write down

تعاریف

  • فراموش کردن, فراموشی, صرف‌نظر کردن, غفلت
  • Fail to remember.“he had forgotten his lines”

never

برای سطح ابتداییقید

ترجمه: هرگز نه, هرگز از, هرگز نکنید, هرگز حتی, هرگز

مترادف‌ها
not ever, at no time, no way, not, nevermore, nope
متضادها
ever, always, again, while, sometimes, yes, once, twice, anyway, whenever

تعاریف

  • هرگز, هیچ‌وقت, هیچ‌گاه, هیچ وقت, هیچ, ابداً, حاشا
  • At no time in the past or future; on no occasion; not ever.“they had never been camping in their lives”

clearly

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: صریحا, صریحاً, روشنی, به وضوح, به وضوح

مترادف‌ها
obviously, evidently, plainly, publicly, explicitly, no doubt, it is easy to see that
متضادها
unclearly, ambiguously, vaguely, apparently, faintly, somehow, implicitly, a sort of

تعاریف

  • به وضوح, به‌وضوح, (به‌طور) صریح, واضح, (به‌طور) واضح, مشخص, بی‌شک, روشن, بدون شک, به‌خوبی, به‌طرز واضحی, صریحاً, آشکارا, معلوم است که, بی‌تردید, بی‌گمان, به طور مسلم
  • In such a way as to allow easy and accurate perception or interpretation.“the ability to write clearly”

picture

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: عکس, پیکره, تصویر

مترادف‌ها
envisioning, photograph, image, shot, movie, photo, drawing, film, illustration, you can imagine
متضادها
blank, void, nothingness

تعاریف

  • عکس, تصویر, مجسم کردن, فیلم سینمایی, تصور کردن, منظره, سینما, با عکس نشان دادن, روشن ساختن, نقاشی کردن, تصور, وصف
  • A painting or drawing.“draw a picture of a tree”

dark

برای سطح ابتداییاسم خاص مفرد

ترجمه: تاریک, سیاه, کدر, تاریک, گنگ

مترادف‌ها
dim, gloomy, obscure, black, shadowy
متضادها
bright, pale, light, clear, white, solar, ivory

تعاریف

  • The absence of light in a place.“Carolyn was sitting in the dark”
  • تاریک, پررنگ (توصیف رنگ), تیره, تاریکی, سیاه, شب, سبزه (پوست), تاریک شدن, مخفی, تیره کردن, سری, تاریک کردن, پنهان, خبیث, شرور, پلید, غم‌انگیز, فاجعه‌بار, بدبینانه, مأیوسانه

clear

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: روشنگر, راست, واضح, روشن, شفاف

مترادف‌ها
obvious, unambiguous, distinct, plain, sweep, crisp, apparent, blank, transparent, visible, evacuate, straightforward, articulate, explicit, evident, definite, clean, legible, vivid, illuminates
متضادها
unclear, ambiguous, cloudy, paint, confused, confusing, uncertain, traffic, mysterious, vague

تعاریف

  • روشن, (شیشه, قابل ‌فهم, آشکار, رنگ و غیره) شفاف, مبرهن, (آب, واضح, چشمه, دریاچه) زلال, صاف (آسمان، پوست و...), صاف, خالی (از چیزی), باز, (آسمان, هوا) صاف, شفاف, آفتابی, مطمئن, قاطع, (آتش, عاری از ابهام, نور) درخشان, بی‌شک و شبهه, (چهره, خلاص, مبرا, آسوده, تصویر, نما) واضح, راحت, خالص (سود), مشخص, تمام, برجسته, کامل, جمع کردن, باز شدن, پاک, معصوم, زلال شدن (مایعات), بی‌آلایش, صاف شدن (آسمان و ...), (صدا) رسا, ساخت فضای باز, قطع کردن درخت‌های جنگل, صریح, دور شدن, (گزارش, دور کردن (توپ از محوطه جریمه خودی در فوتبال), توضیح, صاف کردن, استدلال) روشن, تسویه کردن (بدهی), خالی کردن, مفهوم, باز کردن (جا، فضا و...), (ذهن) نافذ, خالی شدن, تیز, باز شدن (راه، جاده و...), وقاد, تخلیه کردن, (دلیل, نشانه, از بین رفتن, نتیجه, ناپدید شدن, نکته, برطرف کردن (اتهام), مورد) آشکار, مبرا کردن, مسلم, تبرئه کردن, معلوم, موافقت کردن, بارز, اجازه دادن, وصول کردن, پاس شدن, عیان, وصول شدن, پیدا, پاس کردن (چک), هویدا, سود کردن, بدیهی, به‌دست آوردن (پول), (جاده, از کنار عبور کردن, راه) باز, پریدن (از روی), بلامانع, بدون تماس عبور کردن, خلوت, از بالا عبور کردن (بدون تماس), امن, با فاصله, بی‌خطر, دور, (فضا, تا انتهای, مکان) خالی, تهی, (شخص) خلاص, فارغ, آزاد, (زمان, مدت) کامل, (مقدار, میزان) مطلق, (سود و زیان) خالص, خرج دررفته, فضای خالی, فضای باز, تماما, کاملا, به کل, یکسره, (مایعات, شراب) صاف کردن, زلال کردن, (خون) تصفیه کردن, پالودن, (شکم) تنقیه کردن, (مجازی) (موفقیت, مطلب) توضیح دادن, روشن کردن, رفع ابهام کردن از, (رمز, خط) خواندن, کشف کردن, (راه, کانال, لوله و غیره) پاک کردن, تمیز کردن, روفتن, باز کردن, (مانع) برداشتن, از میان برداشتن, زدودن, رفع کردن, پرچیدن, (سفره, میز, بساط) جمع کردن, (گناه, اتهام) تبرئه کردن, بری دانستن, مبرا دانستن, (برنامه, طرح و غیره) به تایید (کسی) رساندن, (مانع) (بدون برخورد) گذشتن از, عبور کردن از, رد شدن از, جستن از, پریدن از, بلند شدن از, (سود) بردن, به جیب زدن, گیر آوردن, به دست آوردن, (کشتی, محموله) جواز خروج/ ورود صادر کردن, اجازه‌ی خروج/ ورود دادن, (کشتی) خارج شدن از, ترک کردن, (کالا) تخلیه کردن, پیاده کردن, (از گمرک) ترخیص کردن, آزاد کردن, (از انبار) تحویل گرفتن, (مجازی) (وجدان) آسوده کردن, راحت کردن, سبک کردن, (چک, اوراق بهادار) پایاپای کردن, تسویه کردن, (قرض, حساب) تصویه کردن, پرداختن, (هوا, آسمان) صاف شدن, (مه) برخاستن, بیان) روشن ردن, (ابهام) رفع شدن, (کشتی) راهی دریا شدن, روانه شدن
  • Easy to perceive, understand, or interpret.“clear and precise directions”

photograph

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: عکس, تصویر, عکاسی, عکاسی, تصویر

مترادف‌ها
image, picture, snapshot, shoot
متضادها
painting, drawing, sketch, video, film, illustration, cartoon

تعاریف

  • عکس, عکس برداشتن از, عکس گرفتن, عکسبرداری کردن
  • A picture made using a camera, in which an image is focused onto film or other light-sensitive material and then made visible and permanent by chemical treatment, or stored digitally.“a photograph of her father”

visual

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: دیداری, چشم‌انداز, بصری

مترادف‌ها
graphic, optical, sight-related, optic
متضادها
auditory, non-visual, invisible

تعاریف

  • دیداری, بصری, دیدنی, وابسته به دید, دیدی
  • Relating to seeing or sight.“visual perception”

difference

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تفاوت, تمایز, اختلاف, تمایز, اختلاف

مترادف‌ها
distinction, divergence, variation, discrepancy, variance, conflicts
متضادها
similarity, sameness, uniformity, sum, analogy, coincidence, equivalence, likeness

تعاریف

  • تفاوت, فرق, اختلاف, (ریاضی) تفاوت, تفاضل
  • A point or way in which people or things are not the same.“the differences between men and women”

place

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: محل, محل, مکان, جای, مکان

مترادف‌ها
set, put, seat, where, spot, location, site, area, lay, insert, put down, put in, position, put sth on, situate, locale
متضادها
displacement, removal, absence, displace, misplace

تعاریف

  • محل, جا, مرتبه, مکان, قرار دادن, خانه, جای خالی, گماردن, جایگاه, میدان, ظرفیت, مقام (مسابقه), فضا, شأن, خیابان کوتاه, در محلی گذاردن, گذاشتن, بستن (شرط), دادن (سفارش یا آگهی), جای دادن, وهله, قائل بودن, صندلی, به جا آوردن, شناختن, تشخیص دادن
  • A particular position or point in space.“the monastery was a peaceful place”

alive

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: جاندار, زنده, حیات, زنده, زندگی

مترادف‌ها
living, animated, vibrant
متضادها
dead, inanimate, inactive, mummy, extinct, deceased

تعاریف

  • زنده, در قید حیات, بانشاط, سرزنده, روشن, سرشار, حساس
  • (of a person, animal, or plant) living, not dead.“hopes of finding anyone still alive were fading”

ready

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: آماده, شکل گرفته, زینت, برای, آماده

مترادف‌ها
prepared, willing, set, primed, prepare
متضادها
unprepared, incomplete, unready

تعاریف

  • آماده, اماده کردن, حاضر, مهیا کردن, حاضر کردن, آماده کردن, اماده
  • In a suitable state for an activity, action, or situation; fully prepared.“are you ready, Carrie?”

swim

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: غوطه ور شدن, شنا کردن, شنا, شنا, غوطه ور شدن

مترادف‌ها
float, paddle, submerge, drift, glide
متضادها
sink, drown, rise, submerge

تعاریف

  • شنا کردن, شنا, شناور شدن, شناوری
  • Propel the body through water by using the limbs, or (in the case of a fish or other aquatic animal) by using fins, tail, or other bodily movement.“they swam ashore”

problem

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: چالش, مسئله, مغلطه, مشکل, مشکل

مترادف‌ها
issue, difficulty, challenge, trouble, complication, obstacle, wrong with sb/sth
متضادها
solution, answer, resolution, remedy, ease, advantage, no problem, solution to sth

تعاریف

  • مسئله, مشکل, چیستان, معما, موضوع
  • A matter or situation regarded as unwelcome or harmful and needing to be dealt with and overcome.“they have financial problems”

across

برای سطح فوق ابتداییحرف ربط وابسته یا حرف اضافه

ترجمه: آن طرف, عبور, سرتاسر, در آن طرف, از یک طرف به طرف دیگر

مترادف‌ها
over, through, beyond, from one side to another, in the range of
متضادها
along, within, inside, around, behind

تعاریف

  • آن طرف, در طول, (به) آن طرف, در گذر, به‌سمت, آن سو, از عرض, از این سو به آن سو, در طرف دیگر, در آن طرف, در طرف مقابل, از وسط, آن سوی, روی عرض, در میان, به آن طرف, در وسط, در آن سوی, از, به (قسمتی یا بخشی), از میان, سرتاسر, تمام, روبه‌رو, از این طرف به‌آن طرف, از این سو به‌آن سو, یکسره, از پهنا, عرضا, پهنا, قابل فهم, واضح, قابل درک, قابل قبول, به طور متقاطع, به طور ضربدر
  • From one side to the other of (a place, area, etc.)“I ran across the street”

ocean

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: آب‌گیر, اقیانوس, هابس, اقیانوس, دریا

مترادف‌ها
sea, water, deep
متضادها
land, continent, island, lake, pond, wharf, brook, creek

تعاریف

  • اقیانوس
  • A very large expanse of sea, in particular each of the main areas into which the sea is divided geographically.“the Atlantic Ocean”

live

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: زندگی کردن, حیات, زنده

مترادف‌ها
know, endures, exist, reside, survive, thrive, inhabit, going
متضادها
die, pass away, cease, expire, perish

تعاریف

  • زنده, زندگی کردن, زنده ماندن, زنده بودن, زیستن, در حال پخش, زنده (برنامه و ...), سرزنده, مؤثر, [هر چیزی که برق در آن در جریان باشد], دایر, برق‌دار (سیم), فعال (لینک در وب)
  • Remain alive.“I'll never forget it as long as I live”

decide

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: تصمیم‌گیری, تصمیم, تصميم گرفتن, انتخاب, تصمیم گرفتن

مترادف‌ها
determine, choose, settle, judge, elect, conclude, settled
متضادها
hesitate, waiver, dither, waver, fluctuate

تعاریف

  • تصميم گرفتن, تصمیم گرفتن, تعیین کردن, مشخص کردن, قصد کردن, مصمم شدن
  • Come to a resolution in the mind as a result of consideration.“with infinitive 'they decided to appoint someone else”

meeting

برای سطح ابتداییفعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: همایش, جلسه, نشست, دیدار, دیدار

مترادف‌ها
gathering, assembly, conference, interview, appointment, session, rally, consultation
متضادها
separation, dispersal, division

تعاریف

  • ملاقات, جلسه, قرار ملاقات, نشست, انجمن, میتینگ, اجتماع, تلاقی, همایش, تظاهرات, تجمع انجمن
  • An assembly of people, especially the members of a society or committee, for discussion or entertainment.“the early-dismissal policy will be discussed at our next meeting”

last

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: آخر, نهاية, آخرین, پایانی

مترادف‌ها
endures, final, survive, latter, ultimate, remaining, going
متضادها
first, initial, fifteenth, sixtieth, thirtieth, previous, second, second 1

تعاریف

  • آخر, قبلی, بازپسین, گذشته, پسین, قبل, آخرین, دوام آوردن, طول کشیدن, اخیر, نهانی, ادامه داشتن, دوام داشتن, قطعی, کافی بودن, دوام کردن, آخرین نفر, آخرین چیز, به درازا کشیدن, (نفر یا چیز) آخر, پایستن, آخرین بار, آخرین دفعه, قالب کفش, قالب کفاشی
  • Coming after all others in time or order; final.“they caught the last bus”

real

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: حقیقی, اصلی, واقعی, حقیقی, اصلی

مترادف‌ها
really, genuine, authentic, actual, concrete, true, factual
متضادها
imaginary, false, unreal, fake, abstract, hypothetical, fictitious, virtual

تعاریف

  • واقعی, حقیقی, راستین, اصلی, بسیار, موجود, بزرگ, غیر‌مصنوعی, طبیعی, اصل, بی‌خدشه, صمیمی
  • Actually existing as a thing or occurring in fact; not imagined or supposed.“Julius Caesar was a real person”

proud

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: افتخار آمیز, مغرور, مغرور, بالاخره, افتخار

مترادف‌ها
arrogant, self-satisfied, satisfied, vainglorious
متضادها
humble, ashamed, modest, meek, apologetic, embarrassed, embarrassing, humblest

تعاریف

  • مغرور, گران‌سر, خشنود, مفتخر, متکبر, برتن, سربلند
  • Feeling deep pleasure or satisfaction as a result of one's own achievements, qualities, or possessions or those of someone with whom one is closely associated.“a proud grandma of three boys”

list

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: فهرست‌وار, لیست, فهرست کردن, فهرست, لیست

مترادف‌ها
name, catalog, inventory, register, index, menu, catalogue, directory
متضادها
disorder, chaos, randomness, mess

تعاریف

  • لیست, فهرست, صورت, کجی (کشتی), فهرست کردن, در فهرست وارد کردن, در لیست ثبت کردن
  • A number of connected items or names written or printed consecutively, typically one below the other.“consult the list of drugs on page 326”

happen

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: رخ دادن, رخ دادن, پیش آمدن, اتفاق افتادن, پیش آمدن

مترادف‌ها
occur, take place, transpire, ensue
متضادها
stop, cease, prevent

تعاریف

  • رخ دادن, روی دادن, رخ دادن اتفاق افتادن, اتفاق افتادن, واقع شدن, تصادفاً برخورد کردن, پیشامدکردن
  • Take place; occur.“two hours had passed and still nothing had happened”

travel

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: گردش, سفر, مسافرت, سفر, مسافرت رفتن

مترادف‌ها
go, journey, voyage, expedition, ride, commute, going
متضادها
stay, remain, settle

تعاریف

  • مسافرت رفتن, مسافرت کردن, سفر کردن مسافرت کردن, رفتن, رهسپار شدن, مسافرت, سفر کردن, سفر, حمل کردن توپ به‌طور غیرمجاز (بسکتبال), باسرعت رفتن, حرکت, سریع رفتن (وسیله نقلیه), جنبش, حرکت کردن, گردش, جهانگردی
  • Go from one place to another, typically over a distance of some length.“the vessel had been traveling from Libya to Ireland”

living

برای سطح فوق ابتداییفعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: زندگي كردن, زیستن, حیات, زندگی, حیات

مترادف‌ها
keep, existence, survival, lifestyle, alive, biological, lifetime
متضادها
death, nonexistence, extinction, dead, dying, obliteration, deceased

تعاریف

  • زندگي كردن, زندگی, زنده, معاش, معیشت, وسیله گذران, امرار معاش, حی, در قید حیات, جاندار, جاودانی
  • An income sufficient to live on or the means of earning it.“she was struggling to make a living as a dancer”