زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
Longman Communication 3000
Longman Communication 3000

Longman Communication 3000 - Lesson 3

۳۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۳۰

what

برای سطح ابتداییضمیر پرسشی، شخصی

ترجمه: چی, چه, کدام, چی, کدام

مترادف‌ها
which, that, whatever
متضادها
none, nothing, no one

تعاریف

  • چی, علامت استفهام, چه چیزی, حرف ربط, چه, آنچه, کدام, چقدر, هرچه, انچه, عجب, چه اندازه, چه مقدار
  • Asking for information specifying something.“what is your name?”

enthusiastic

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: هیجان‌زده, شورشی, مشتاق, سرزنده, مشتاق

مترادف‌ها
eager, excited, passionate, zealous, keen, interested, willing, hearty
متضادها
unwilling, reluctant, apathetic, indifferent, dispassionate, bored

تعاریف

  • مشتاق, پرشور, علاقه‌مند, پرذوق, شورمند, پراشتیاق, پر‌ذوق, پر‌اشتیاق, پر‌شور
  • Having or showing intense and eager enjoyment, interest, or approval.“the promoter was enthusiastic about the concert venue”

out

برای سطح ابتداییقید، فعل کمکی

ترجمه: خارج, برون, عقب, بیرون, خارج

مترادف‌ها
external, away, uncontained, forth, outside, exterior
متضادها
in, inside, within, at, into, through, aboard

تعاریف

  • بیرون, خارج, بیرون از, خارج از, خاموش, افشا‌شده, تمام شدن نوبت توپ‌زنی بازیکن, آشکار, خارج شدن توپ‌زن از بازی (بیسبال، کریکت و...), خارج از خط, خارج زمین (تنیس), خارج از حدود, [نشانه دور بودن], حذف‌ شده, دمده, راه‌حل, از مد افتاده, اخراج کردن, موجود, اخراج شدن, منتشر (شده), قطع کردن, درآمده, کشتن, خاموش کردن, رفتن, ظاهرشدن, فاش شدن, بیرونی
  • Moving or appearing to move away from a particular place, especially one that is enclosed or hidden.“he walked out into the street”

quit

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: توقف کردن, ترک کردن, کنار گذاشتن, ول کردن, ترک کردن

مترادف‌ها
leave, resign, abandon, cease, discontinue
متضادها
continue, persist, stay, remain, keep, try, post, smoking, go through with, endure

تعاریف

  • ترک کردن, ترک, استعفا دادن, متارکه, رها‌سازی, دست کشیدن, خلاصی, بستن (برنامه کامپیوتری), ول کردن, دست کشیدن از, تسلیم شدن, زمان گذشته ساده فعل Quit, قسمت سوم فعل Quit
  • Leave (a place), usually permanently.“he was ordered to quit the cabin immediately”

opposite

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: ضد, برعکس, مقابل, معکوس, عکس

مترادف‌ها
contrary, inverse, antithesis, reverse, in contrast
متضادها
for, similar, same, identical, along, alongside, beside, at, towards, by

تعاریف

  • مقابل, رو به رو, روبه‌رو, متضاد, مخالف, ضد, وارونه, روبرو, از روبه‌رو, عکس قضیه, معکوس
  • Having a position on the other or further side of something; facing something, especially something of the same type.“a crowd gathered on the opposite side of the street”

very

برای سطح ابتداییقید

ترجمه: واقعاً, فوق العاده, بسیار, خیلی, بسیار

مترادف‌ها
quite, really, extremely, highly, incredibly, terribly, immensely, too
متضادها
barely, slightly, not much, not at all

تعاریف

  • بسیار, خیلی, بسی, دقیقاً همان, چندان, فراوان, زیاد, حتمی, واقعی, فعلی, خودان, همان, عیناً
  • In a high degree.“very much so”

negative

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: منفی‌باف, عدم, نفی, منفی, بد

مترادف‌ها
not, pessimistic, unfavorable, detrimental, no, adverse, hostile, nope
متضادها
positive, favorable, beneficial, optimistic, favourable, constructive, yep

تعاریف

  • منفی, (خودداری از پذیرش پیشنهاد یا درخواست) منفی, هرگونه معانی منفی از قبیل no, not, nothing, never, (کلمه، جمله و ...) منفی, (توجه به جنبه‌ی منفی کسی یا چیزی) منفی‌باف, نگاتیو (عکاسی), نفی‌کننده, نتیجه منفی (آزمایش), (نامطلوب) ناخوشایند, نامطلوب, (آزمایش علمی) منفی بودن جواب آزمایش پزشکی, منفی بودن جواب آزمایش شیمیایی, فقدان بیماری یا باکتری یا میکرب و غیره, (الکتریسیته) بار منفی, (ریاضی) کمتر از صفر, اعداد منفی, (گروه خونی) در نام گروه‌های خونی استفاده می‌شود و به معنی نداشتن عامل Rhesus, (عکاسی) نگاتیو عکاسی, نواری با تصاویر تاریک و روشن که درنهایت عکس‌ها از آن چاپ می‌شود, (پاسخ نه به طور رسمی) (no =) به معنای نه, جواب منفی, (ناخوشایند) نکات منفی, چیزهای نامطلوب, (آزمایش علمی)‌ نتیجه‌ی منفی از یک آزمایش شیمیایی یا علمی, (در رد کردن و نپذیرفتن درخواست) رد کردن, نپذیرفتن, اثبات نادرست بودن چیزی
  • Consisting in or characterized by the absence rather than the presence of distinguishing features.“The records of her transaction, and loan would have been available and in their absence I draw a negative inference.”

their

برای سطح ابتداییضمیر ملکی

ترجمه: ایشان, آنها, موفقیت آنها, مال آنها, آنها

مترادف‌ها
their own, belonging to them, theirs, them, his or her
متضادها
our, my, your, his, its

تعاریف

  • آنها, مال آن‌ها, #NAME?, مال ایشان, (مال) آنها, خودشان, [صفت ملکی سوم شخص جمع]
  • Belonging to or associated with the people or things previously mentioned or easily identified.“parents are keen to help their children”

low

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: کم, پایین, کم, کم, ناچیز

مترادف‌ها
down, first, small, minimal, humble, shallow, unimportant, diminished, humblest, down
متضادها
high, highly, elevated, tall, altitude

تعاریف

  • A sound made by cattle; a moo.
  • کم, پست, پایین, کوتاه, (صدای) آهسته, بم (صدا), دون, فرومایه, آهسته, کم‌ارتفاع, افسرده, پست و مبتذل, ناراحت, سر‌به‌زیر, فروتن, حقیر, افتاده, خوار, سطح پایین, اندک, پایین (از نظر ارتفاع), خفیف, باز (یقه لباس), مشتعل شدن, سنگین (دنده), زبانه کشیدن, تاریک, (moo) صدای گاو, کم‌نور, مع‌مع کردن, باز (آواشناسی), (به) پایین, (با/در) ارتفاع کم, جریان کم‌فشار هوا

good

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: مناسب, عالی, مناسب, نیک, خوب

مترادف‌ها
well, just, excellent, beneficial, favorable, benefit, fine, great, product, pleasant
متضادها
bad, evil, poor, awful, wicked, naughty, too bad

تعاریف

  • خوب, مناسب, نیکو, نیک, پسندیده, درست, اخلاقی, خوش, مهربان, سودمند, سالم, مفید, جانانه, شایسته, حسابی, قابل, بزرگ, پاک, معتبر, زیاد, حداقل, صحیح, دست‌کم, ممتاز, ارجمند, (هر چیز) سودمند, کامیابی, خیر, فایده, سود, مال التجاره, مال منقول, محموله
  • To be desired or approved of.“a good quality of life”

at

برای سطح ابتداییحرف ربط وابسته یا حرف اضافه

ترجمه: در, در (مکان), در زمان, به, اِی

مترادف‌ها
in, on, toward, by
متضادها
away, out, beyond, outside, opposite

تعاریف

  • در (مکان), به‌سوی, سر (میز), به‌طرف, به, پشت (میز، در), در (زمان), در, پهلوی, با (سرعت، مقدار و ...), نزدیک, در (اشاره به مهارت در کاری), دم, علامت @, بنابر, با ایمیل, درنتیجه, با شماره تلفن, بر حسب, به‌خاطر, از قرار, به‌دلیل, به‌قرار, از (نتیجه چیزی), سرتاسر, در حال, مشغول, در (وضعیت یا شرایط به‌خصوص)
  • used to show an exact position or particular place:“We'll meet you at the entrance.”

tough

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: سخت, زورمند, محکم, خشن, سخت است

مترادف‌ها
hard, sturdy, resilient, durable, strong, it is difficult to, hardy, rugged
متضادها
weak, fragile, soft, sensitive

تعاریف

  • سخت است, دشوار, سفت, سخت, محکم, پی‌مانند, سفت و سخت, شق, با اسطقس, بادوام, خشن, شدید, سرسخت, زمخت, قوی, سخت‌گیر
  • (of a substance or object) strong enough to withstand adverse conditions or rough or careless handling.“tough backpacks for climbers”

fail

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: شکست, شکست خوردن, عدم موفقیت, شکست, ناتوانی

مترادف‌ها
flop, fall short, misfire, miss, let down, flounder, dissatisfy, died, going
متضادها
succeed, achieve, prosper, reach, win, pass, overcome, occur, turn out, get through

تعاریف

  • A grade that is not high enough to pass an examination or test.“It is feared that their children will be given an automatic fail mark because the number of days they study at school falls far short of the minimum set by the education authorities.”
  • شکست, افتادن, خراب شدن, رد شدن (در امتحان), موفق نشدن, شکست خوردن, تصورکردن, کار نکردن (ابزار), رد شدن, از کار افتادن, قصور ورزیدن, -نکردن, عقیم ماندن, نتوانستن, ورشکستن, [منفی ساز قبل از مصدر], وا ماندن, (هنگام نیاز) یاری نکردن, در ماندن, ناامید کردن, انداختن, رد کردن, مردود کردن

important

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: ضروری, مهم, ضروری, حیاتی, مهم

مترادف‌ها
key, great, profound, big, critical, essential, large, significant, eminent, crucial, heavy, grave, fundamental, prodigious, serious, cardinal, remarkable, alpha, pivotal, decisive, valuable, primal, strategic, central, authoritative, useful, portentous, operative, distinguished, momentous, historic, influential, monumental, grievous, polar, consequential, noteworthy, epochal, measurable, evidentiary, eventful, weighty, immodest, evidential, copernican, epoch-making, earthshaking, world-shaking, world-shattering, most-valuable, of value, of import, vital, major, considerable, substantial, substantive
متضادها
insignificant, unimportant, noncrucial, trivial, mere, minor, marginal, negligible

تعاریف

  • مهم, با اهمیت
  • Of great significance or value; likely to have a profound effect on success, survival, or well-being.“important habitats for wildlife”

think

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: فکر, اندیشیدن, اندیشیدن, اندیشه, تعقل

مترادف‌ها
remember, believe, mean, consider, contemplate, reflect, meant
متضادها
ignore, disregard, forget, dismiss, overlook

تعاریف

  • فکر, اندیشیدن, فکر کردن, به فکر بودن, خیال کردن, عقیده داشتن, گمان کردن, نظر داشتن, تصور کردن
  • Have a particular opinion, belief, or idea about someone or something.“she thought that nothing would be the same again”

right

برای سطح ابتداییحرف ندا

ترجمه: حق, راست, راست, حق, درست

مترادف‌ها
just, correct, appropriate, true, entitlement, well, privilege
متضادها
wrong, left, incorrect, mistaken, wrong with sb/sth

تعاریف

  • درست, صحیح, مستقیم, راست, مناسب, واقعی, (سمت) راست, به‌جا, حق, به‌درستی, عمودی, دقیقا, قائمه, خب, درستکار, در سمت راست, درست کردن, باشه, اصلاح کردن, سمت راست, دفع ستم کردن از, کار درست, درست شدن, حزب راست (سیاسی), قائم نگاه داشتن, ضربه دست راست (بوکس), تصحیح کردن, قائم, ذیحق
  • Morally good, justified, or acceptable.“I hope we're doing the right thing”

with

برای سطح ابتداییحرف ربط وابسته یا حرف اضافه

ترجمه: همراه, با, بدون, با, از طریق

مترادف‌ها
alongside, together, accompanied by, besides, by
متضادها
without, apart from, excluding, except, against, apart, in the absence of sb/sth

تعاریف

  • با, به‌همراه, به‌وسیله, مخالف, از, در عوض, در ازا, برخلاف, به طرف, در جهت
  • Accompanied by (another person or thing)“a nice steak with a bottle of red wine”

many

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: بسیاری, گروه زیاد, گوناگون, بسیار, زیاد

مترادف‌ها
lot, numerous, countless, a lot of, much, several, a lot, a number of, a great deal, a lot of sth, lots of…, a large number of, (lots and) lots of
متضادها
one, few, limited, scant, none, an, one or two, nothing but, a couple of sth, a few

تعاریف

  • زیاد, بسیار, تعداد زیاد, خیلی, چندین, بسا, گروه, بسیاری, چندتا
  • A large number of.“as determiner 'many people agreed with her”

you

برای سطح ابتداییضمیر شخصی

ترجمه: حضورتان, تو, تو, شما, تُو

مترادف‌ها
thou, thee, yourself
متضادها
I, we, they, me, us

تعاریف

  • تو, شما, شما را, [ضمیر دوم شخص فاعلی مفرد و جمع], شخص, فرد, آدم, تو را, به تو, به شما, [ضمیر دوم شخص مفعولی مفرد و جمع], [نشانه تاکیدی برای خطاب مستقیم]
  • Used to refer to the person or people that the speaker is addressing.“are you listening?”

use

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: استفاده, کاربرد, به کار بردن, استفاده کنید, کاربرد

مترادف‌ها
utilize, employ, apply, exploit, spend, utilization
متضادها
neglect, avoid, disuse, abandon, misuse

تعاریف

  • استفاده کنید, مصرف کردن, استعمال کردن, به‌کار بردن, استفاده کردن, به کار بردن, کاربرد, استعمال, به‌کار انداختن, استفاده, مصرف, فرصت استفاده, فایده, سودمندی, تمرین, تکرار, ممارست, بکار بردن
  • Take, hold, or deploy (something) as a means of accomplishing a purpose or achieving a result; employ.“she used her key to open the front door”

study

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: تحصیل, بررسی, درس خواندن, تحقیق, مطالعه

مترادف‌ها
take, learn, examine, research, read, science, experiment, inspect, examination, analysis, learning, review, research on, analyze, take, surveys
متضادها
neglect, ignore, overlook, play, ignorance, disregard, on holiday, skim

تعاریف

  • مطالعه, مطالعه کردن, بررسی, آموختن, آموزش دیدن, درس خواندن, تحصیل, درس, دقیق نگاه کردن, بادقت بررسی کردن, غور و بررسی, طراحی تمرینی, موضوع تحصیلی, اتاق مطالعه, نقاشی تمرینی, تحصیل کردن, اتود, قطعه موسیقی تمرینی, یادگیری, خوانش, بررسی کردن
  • The devotion of time and attention to acquiring knowledge on an academic subject, especially by means of books.“the study of English”

go

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: به راه افتادن, مسیر را طی كردن, رفتن, برو, حرکت کردن

مترادف‌ها
endures, move, travel, depart, proceed, died, going
متضادها
come, stay, remain, halt

تعاریف

  • (of a song, account, verse, etc.) have a specified content or wording.“if you haven't heard it, the story goes like this”
  • برو, رفتن, گذشتن, روانه ساختن, سپری شدن (زمان), رهسپار شدن, آمدن (لباس), عزیمت کردن, ناپدید شدن, صدا تولید کردن, عبور کردن, شدن, کارکردن, گذاشتن, گشتن, رواج داشتن, ختم شدن, تمام شدن, منتهی شدن, راه رفتن, گفتن, نابود شدن, پیش رفتن, روی دادن, دستشویی رفتن, بران بودن, دستشویی کردن, درصدد بودن, سعی (کردن), راهی شدن, امتحان (کردن), نوبت بازی

them

برای سطح ابتداییضمیر شخصی

ترجمه: آنان, ایشان, آنها, همه آنها, آنها

مترادف‌ها
they, those, themselves, their, thems
متضادها
I, us, we, me

تعاریف

  • آنها, ایشان را, آنها را, به ایشان, برای آنها, به آنها, [ضمیر مفعولی سوم شخص جمع]
  • Used as the object of a verb or preposition to refer to two or more people or things previously mentioned or easily identified.“I bathed the kids and read them stories”

your

برای سطح ابتداییضمیر ملکی

ترجمه: تان, تو, شما, مال شما, شما

مترادف‌ها
yours, your own, thine
متضادها
our, my, their, its, his

تعاریف

  • شما, مال شما, [صفت ملکی دوم شخص مفرد و جمع], مربوط به شما, متعلق به شما
  • Belonging to or associated with the person or people that the speaker is addressing.“what is your name?”

how

برای سطح ابتداییقید پرسشی

ترجمه: چگونه, چطور, چه طور, چگونه, چطور

مترادف‌ها
in what way, in what manner, by what means

تعاریف

  • چگونه, چند, از چه طریق, چطور, چقدر, به چه سبب, چگونگی, آن‌طور, راه, همان‌طور, روش, هرطور, متد, چقدر (برای نشان دادن تعجب), کیفیت, چنانکه
  • In what way or manner; by what means.“how does it work?”

manage

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: نظارت کردن, کنترل کردن, مدیریت کردن, کنترل کردن, سرپرستی کردن

مترادف‌ها
administer, oversee, regulate, run, control, handle, afford, treat, conduct, cope, get through, deal with, get by, get on with, do with, supervise, direct, operate, govern, cope with sth, deal with sb, deal with sth, to deal with
متضادها
neglect, abandon, ignore, mismanage, waste

تعاریف

  • مدیریت کردن, گرداندن, اداره کردن, از پیش بردن, توانستن, اسب اموخته, موفق شدن, ساختن (با وضع و...), گذراندن, از پس (چیزی یا کسی) برآمدن
  • Be in charge of (a company, establishment, or undertaking); administer; run.“their elder son managed the farm”

time

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: زمان, مدت, دوران, زمان, وقت

مترادف‌ها
duration, period, interval, season, o’clock, instant, minute 1
متضادها
eternity, timelessness, infinity

تعاریف

  • زمان, وقت, هنگام, مدت, ساعت, مدت حبس, گاه, موقع, فرصت, عصر, مجال, دوران, (در جمع) زمانه, بار, ایام, دفعه, روزگار, زمان گرفتن, مد روز, اندازه گرفتن (زمان), عهد, تنظیم کردن (زمان چیزی), وقت معین کردن, متقارن‌ ساختن, مرور زمان را ثبت کردن, زمانی, موقعی, ساعتی
  • The indefinite continued progress of existence and events in the past, present, and future regarded as a whole.“travel through space and time”

all

برای سطح ابتداییشناسه

ترجمه: کل, تمام, همه چیز, تمام, همه

مترادف‌ها
every, entire, complete, each, everyone, everybody, whole, everything, each one
متضادها
none, few, some, part, nothing but

تعاریف

  • همه, تمام, کل, کلیه, جمیع, تنها چیزی که, هرگونه, همه چیزی که, همگی, همه‌چیز, تماماً, دار و ندار, خیلی, یکسره, کاملاً, تمامی, بسیار, به معنی (غیر) و (دیگر)
  • Used to refer to the whole quantity or extent of a particular group or thing.“as predeterminer 'all the people I met”

much

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: بسیار, بسیار, زیاد, خیلی, بسیار

مترادف‌ها
many, a lot, numerous, plenty, a great deal
متضادها
few, merely, little, scant, a bit, a little bit, a little, a little bit (of)

تعاریف

  • A great amount or quantity of.“I didn't get much sleep”
  • بسیار, زیاد, خیلی, خیلی بزرگ, کاملاً رشد‌کرده, عالی, تمام و کمال, عالی‌مقام, تقریباً, به‌فراوانی دور, بسی

more

برای سطح فوق ابتداییصفت، تفضیلی

ترجمه: دیگر, پسین, دیگر, بیشتر, افزایش

مترادف‌ها
extra, additional, further, greater, even more…
متضادها
less, minimal, few, merely, fewer

تعاریف

  • بیشتر, زیادتر, بیش, تر (نشانه صفت تفضیلی)
  • A greater or additional amount or degree of.“she poured herself more coffee”