imprisonment
ترجمه: حبس, زندانی, بازداشت
- مترادفها
- confinement, detention, custody
- متضادها
- freedom, liberation, release, parole
تعاریف
- حبس, زندانی شدن
- The state of being imprisoned; captivity.“he was sentenced to two months' imprisonment”

ترجمه: حبس, زندانی, بازداشت
ترجمه: منسوخ کردن, لغو کردن, برچیدن, حذف کردن
ترجمه: ورقه رای, انتخاب, برگه رأی, رأیگیری
ترجمه: تعیین کردن, فرمان دادن, دیکته کردن, راندن, دیکته کردن
ترجمه: مشارکت کردن, همدستی کردن, همکاری, همکاری کردن
ترجمه: زائدات, بقایای, باقیمانده, خس و خاشاک
ترجمه: ارتقاء دادن, ارتقاء دادن, بالا بردن, بلند کردن, افزایش دادن
ترجمه: محبوس کردن, زندانى کردن, حبس کردن, به زندان افکندن
ترجمه: درج, کاشت, جاسازی کردن, نفوذ
ترجمه: سخنرانی مذهبی کردن, موعظه, تبلیغ, نصیحت
ترجمه: سازمان پناهندگی, پناهگاه, پناهندگی
ترجمه: مبارزه کردن, تداخل, تقابلی, برخورد
ترجمه: حامی حقوق زنان, زنگرا, فمینیست
ترجمه: سرایت کردن, پاره کردن, بریدن
ترجمه: به موقع, بموقع, زاوقت
ترجمه: سؤال, جستجو, پرس و جو, پرسش
ترجمه: متعهد, مسئول, پاسخگو
ترجمه: محول کردن, تفویض کردن, نماینده
ترجمه: دستور دادن, راهنمایی کردن, آموزاندن, آموزش دادن
ترجمه: مسئول, متعهد, حساس به
ترجمه: صحنه, آرنا, محل برگزاری, عرصه
ترجمه: تسریع کردن, شتاباندن, شتاب دادن, سرعت بخشیدن
ترجمه: جبار, دیکتاتور, استبداد
ترجمه: تبیین, دلیل, توپید, توجیه, دلایل
ترجمه: سراسر پوشاندن, غرق کردن, شکست دادن, مبهوت کردن
ترجمه: کارشناس تعمیرات, مکانیک, فنی, ( mechanician ) مکانیک
ترجمه: محدودیت, محدودیت, ممنوعیت, 制限, کنترل
ترجمه: آواز, متن آهنگ, قطعه, شعر
ترجمه: مدیریتی, تشکیلاتی, سازمانی
ترجمه: نمونه کارها, پرتفوی, پرتفولیو, سند کلکسیونی