زبانو
بازگشت
Oxford 5000 Word
Oxford 5000 Word

Oxford 5000 Word - Lesson 44

۳۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۳۰

burden

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: وزن, مسئولیت, بار

مترادف‌ها
shoulder, load, weight, responsibility, oppress, burdens
متضادها
gift, relief, asset, ease, lightness, privilege

تعاریف

  • Load heavily.“she walked forward burdened with a wooden box”
  • بار, سنگینی, وزن, زحمت, گنجایش, بار (مسئولیت), طفل در رحم, بارمسئولیت, بارکردن, تحمیل کردن, سنگین بار کردن

optical

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: نوری, اپتیکال, بینایی

مترادف‌ها
visual, sight-related, luminous
متضادها
non-visual, invisible, obscure

تعاریف

  • نوری, بصری, [وابسته به بینایی]
  • Relating to sight, especially in relation to the physical action of light.“optical illusions”

distort

برای سطح پیشرفتهفعل، شکل پایه

ترجمه: تغییر شکل دادن, تحریف شدن, دست‌خوش تغییر کردن, تحریف کردن

مترادف‌ها
twist, misrepresent, contort, deform, warp
متضادها
interpret, clarify, simplify, represent

تعاریف

  • تحریف شدن, کج کردن, تحریف کردن, از حالت عادی خارج شدن, غیرعادی جلوه کردن, از شکل طبیعی انداختن, تغییر دادن
  • Pull or twist out of shape.“a grimace distorted her mouth”

preside

برای سطح فوق پیشرفتهاسم خاص مفرد

ترجمه: رئیس بودن, اداره کردن, کرسی ریاست را اشغال کردن, فراهم کردن

مترادف‌ها
chair, lead, oversee
متضادها
follow, submit, serve

تعاریف

  • کرسی ریاست را اشغال کردن, رئیس جلسه بودن, ریاست کردن بر, ریاست جلسه را برعهده گرفتن, ریاست جلسه را به عهده داشتن, ریاست کردن, اداره کردن هدایت کردن, اداره کردن, سرپرستی کردن
  • Be in the position of authority in a meeting or other gathering.“Bishop Herbener presided at the meeting”

survivor

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: بازمانده, نجات‌یافته, بقایابنده

مترادف‌ها
survivor, overcomer, fighter
متضادها
victim, decedent, loser, casualty, corpse

تعاریف

  • بازمانده, شخص زنده, باقیمانده
  • A person who survives, especially a person remaining alive after an event in which others have died.“the sole survivor of the massacre”

dump

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: نهر, زباله, دپوی زباله, تخلیه, بی‌اعتنایی

مترادف‌ها
discard, dispose, drop, dumping ground, ditch
متضادها
retain, keep, collect, gather

تعاریف

  • زباله, ریختن, بیرون ریختن, خالی کردن, دور انداختن, توده کردن, بهم زدن (رابطه عاشقانه), با بی‌مسئولیتی کسی را ول کردن, ول کردن, ترک کردن, انداختن, جنس را (برای رقابت) به قیمت خیلی ارزان فروختن, پرت کردن, بازارشکنی کردن, جای بد و ناخوشایند, (کامپیوتر) روبرداری, بیغوله, روبرداری کردن از حافظه, محل تخلیه (زباله), تخلیه کردن حافظه, آشغال, آشغالدانی, تفکر, خیال
  • A site for depositing garbage.“Putting a halting site beside a dump was unfair in the first place.”

occurrence

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پدیده, وقوع, رخداد

مترادف‌ها
event, instance, incident, happening, incidence, phenomenon, the existence of, frequency
متضادها
absence, nonexistence, none

تعاریف

  • وقوع, رویداد, واقعه, خطور, پیشامد, رخداد, بروز, اتفاق, وجود, تصادف
  • An incident or event.“vandalism used to be a rare occurrence”

apparatus

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ابزار, دستگاه, وسیله

مترادف‌ها
gear, machine, machinery, equipment, device
متضادها
disorganization, chaos, disarray

تعاریف

  • دستگاه, اسباب, آلت, وسیله, لوازم, ماشین, جهاز
  • The technical equipment or machinery needed for a particular activity or purpose.“laboratory apparatus”

output

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: محصول, نتیجه, نتیجه, محصول, خروجی

مترادف‌ها
production, print, yield, result, productivity
متضادها
input, loss, decrease, intake, depletion, reduction

تعاریف

  • خروجی, برونداد, تولید, بازده, محصول, بازده داشتن, تولید کردن
  • The amount of something produced by a person, machine, or industry.“efficiency can lead to higher outputs”

operational

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: اجرایی, عملیاتی, کاربردی

مترادف‌ها
surgical, functional, active, usable, in action, functional
متضادها
non-operational, inactive, ineffective

تعاریف

  • عملیاتی, قابل استفاده, کاربردی, مؤثر, دایر
  • In or ready for use.“the new laboratory is fully operational”

intact

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: کامل, دست نخورده, بی‌نقص, دست‌نخورده

مترادف‌ها
unharmed, whole, undamaged
متضادها
broken, cracked, damaged, impaired

تعاریف

  • دست‌نخورده, صدمه ندیده, بی‌عیب, سالم, کامل, صدمه‌ندیده
  • Not damaged or impaired in any way; complete.“the church was almost in ruins but its tower remained intact”

municipal

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: شهری, شهرداری, بلدی, بلدی, شهری

مترادف‌ها
civic, local, civil, communal, city
متضادها
national, federal, state

تعاریف

  • شهرداری, (مربوط به, وابسته به شهر/شهرداری, شهری, وابسته به) شهر
  • Relating to a city or town or its governing body.“national and municipal elections”

psychiatric

برای سطح فوق پیشرفتهاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: وابسته به روانپزشکی, روانپزشکی, روانشناسی, اختلالات روانی

مترادف‌ها
mental health, psychological, therapeutic
متضادها
physical, somatic, non-psychological

تعاریف

  • وابسته به روانپزشکی, روان پزشکی
  • Relating to mental illness or its treatment.“a psychiatric disorder”

threshold

برای سطح پیشرفتهاسم خاص مفرد

ترجمه: درگاه, حد, آستانه

مترادف‌ها
door, doorstep, entrance, beginning, verge, doorsteps
متضادها
wall, ceiling, limit, end

تعاریف

  • آستانه, استانه, درگاه, سرحد, آستانه (درب), استانه مانند, استانه ای
  • A strip of wood, metal, or stone forming the bottom of a doorway and crossed in entering a house or room.“he stood on the threshold of Sheila's bedroom”

density

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: چگالی, تراکم, فشردگی, دانسیته

مترادف‌ها
thickness, compactness, heaviness
متضادها
emptiness, lightness, rarefaction

تعاریف

  • تراکم, چگالی, غلظت, چگالی (فیزیک), انبوهی
  • The degree of compactness of a substance.“a reduction in bone density”

incentive

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: انگیزه, تحریک, مشوق

مترادف‌ها
stimulus, motivation, encouragement, bonus, motive, incentives
متضادها
penalty, discouragement, deterrent, disincentive, bribe

تعاریف

  • مشوق, انگیزه, پاداش, فتنه‌انگیز, آتش‌افروز, موجب
  • A thing that motivates or encourages one to do something.“there is no incentive for customers to conserve water”

dense

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: غلیظ, توده‌ای, متراکم

مترادف‌ها
stupid, thick, compressed, concentrated
متضادها
hollow, sparse, thin, rarefied

تعاریف

  • متراکم, غلیظ, انبوه, خنگ, احمق, چگال
  • Closely compacted in substance.“dense volcanic rock”

intriguing

برای سطح فوق پیشرفتهصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: جذاب, کنجکاوی‌انگیز, مثير, دلنشین

مترادف‌ها
compelling, fascinating, captivating, absorbing, interesting
متضادها
uninteresting, boring, mundane

تعاریف

  • کنجکاوی‌انگیز, جذاب, کنجکاوگر, مسحورکننده, خواهان‌ساز, مجذوب‌کننده, خیره‌کننده, انگیزنده
  • Arousing one's curiosity or interest; fascinating.“an intriguing story”

cheek

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: گونه, پرتو, پیشانی, پرتگاه, گونه

مترادف‌ها
jaw, face, side, cheekbone
متضادها
chin, none, forehead, temple

تعاریف

  • گونه, لپ, لب, رو داشتن, آدم پررو, پررویی
  • Either side of the face below the eye.“tears rolled down her cheeks”

slap

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: ضربه, با کف دست زدن, سیلی, کف زدن

مترادف‌ها
hit, strike, smack, pat
متضادها
caress, pet, hug

تعاریف

  • با کف دست زدن, کشیده زدن, سیلی, سیلی زدن, تودهنی, چَک, ضربت, ضربت سریع, صدای چلب‌چلوپ, تپانچه زدن, زدن
  • Hit or strike with the palm of the hand or a flat object.“my sister slapped my face”

sheer

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: خالص، ناب, خالص, شیرین, ناب

مترادف‌ها
steep, absolute, pure, unmixed, bluffer
متضادها
mixed, impure, unclear

تعاریف

  • خالص، ناب, صرف, مطلق, محض, خالص, بزرگ, راست, عظیم, تند, زیاد, به‌طور عمود, یکراست, پاک, به‌کلی, مستقیماً, ظریف, پارچه ظریف, حریری, برگشتن, انحراف حاصل کردن, کنار رفتن, کنار زدن
  • Nothing other than; unmitigated (used for emphasis)“she giggled with sheer delight”

acre

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: زمین کشاورزی, هکتار, ایکر, بخشی از زمین

مترادف‌ها
parcel, lot, field, hectare
متضادها
none

تعاریف

  • هکتار, جریب فرنگی (برابر با ۴۳۵۶۰ فوت بر مربع و یا در حدود ۴۰۴۷ متر مربع) برای سنجش زمین, جریب, زمین, [واحد اندازه گیری سطح]
  • A unit of land area equal to 4,840 square yards (0.405 hectare)“as modifier 'a 15-acre estate”

hilarious

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: بسیار خنده‌دار, بامزه, خنده‌دار, مضحک

مترادف‌ها
funny, amusing, entertaining, laughable
متضادها
serious, boring, dull

تعاریف

  • بسیار خنده‌دار, (خیلی) خنده‌دار, فوق‌العاده خنده‌آور, فکاهی, مضحک
  • Extremely amusing.“a hilarious dialogue from characters we never meet again”

portion

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: سهم, بخشی, نسبت, قسمت

مترادف‌ها
bit, part, slice, fraction, section, segment, share, half
متضادها
whole, entirety, total

تعاریف

  • سهم, بخش, پرس (خوراک), قسمت, جز, تکه, بهره, برخه, نصیب, سرنوشت, ار, تسهیم کردن, سهم‌بندی کردن, بخشیدن
  • A part of a whole.“a portion of the jetty still stands”

lobby

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ورودی, دبیرخانه, لابی

مترادف‌ها
hall, foyer, entrance, vestibule, advocate, influence
متضادها
exit, departure

تعاریف

  • لابی, سرسرا, مذاکره‌ی غیررسمی, لابی‌ (سیاست), نجوا کردن, لابی‌گری کردن, تحمیل‌گری کردن, تحمیل کردن, راهرو, تحت فشار گذاشتن, دالان, سالن انتظار (در راه‌آهن و غیره), سالن هتل و مهمانخانه, سخنرانی کردن, (آمریکا) برای گذراندن لایحه‌ای (در سالن انتظار نمایندگان مجلس) سخنرانی و تبلیغات کردن
  • A room providing a space out of which one or more other rooms or corridors lead, typically one near the entrance of a public building.“they went into the hotel lobby”

encompass

برای سطح فوق پیشرفتهفعل، شکل پایه

ترجمه: احاطه کردن, دورگرفتن, شامل بودن, در بر گرفتن

مترادف‌ها
surround, include, contain, cover, comprise
متضادها
exclude, omit, remove

تعاریف

  • دورگرفتن, شامل شدن, احاطه کردن, در بر گرفتن, حلقه زدن, دارا بودن, شامل بودن, دربرگرفتن, محاصره کردن
  • Surround and have or hold within.“a vast halo encompassing the Milky Way galaxy”

corrupt

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: فساد, فاسد, فاسد (از نظر اخلاقی), مفسد

مترادف‌ها
dishonest, immoral, depraved, sullies
متضادها
innocent, honest, upright, virtuous, ethical

تعاریف

  • فاسد (از نظر اخلاقی), خراب کردن, فاسد کردن, فاسد شدن, فاسد, از راه به در کردن, فاسد کردن (از لحاظ اخلاقی), خراب کردن (داده‌های کامپیوتری)
  • Having or showing a willingness to act dishonestly in return for money or personal gain.“unscrupulous logging companies assisted by corrupt officials”

handy

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: مفید, دستی, راحت, دست‌ساز

مترادف‌ها
convenient, useful, accessible
متضادها
unhandy, awkward, inconvenient

تعاریف

  • دستی, با دست انجام شده, نزدیک, دم دست, دردسترس, سودمند, آماده, موجود, قابل‌استفاده, به‌دردبخور, چابک, چالاک, ماهر, استاد در کارخود, روان, به‌سهولت قابل‌استفاده
  • Convenient to handle or use; useful.“a handy desktop encyclopedia”

feat

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: عمل برجسته, شاهکار, قهرمانی, کار شگفت انگیز

مترادف‌ها
feats, accomplishment, achievement, exploit
متضادها
failure, inactivity, ineptitude

تعاریف

  • شاهکار, کار برجسته, کار مهم, کار بزرگ, فتح نمایان
  • An achievement that requires great courage, skill, or strength.“the new printing presses were considerable feats of engineering”

bizarre

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: غریب, غریب, عجیب, عجیب, غیرعادی

مترادف‌ها
strange, weird, outlandish, peculiar
متضادها
normal, ordinary, common

تعاریف

  • عجیب, غریب‌وعجیب, عجیب‌غریب, نامأنوس, ناشی از هوس, خیالی, وهمی
  • Very strange or unusual, especially so as to cause interest or amusement.“her bizarre dresses and outrageous hairdos”