زبانو
بازگشت
Oxford 5000 Word
Oxford 5000 Word

Oxford 5000 Word - Lesson 3

۳۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۳۰

suck

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: کشیدن, مکیدن, نیستن, مکیدن, پیشنهاد کردن

مترادف‌ها
siphon, absorb, inhale, suck in, sip, draw
متضادها
expel, discharge, release, blow, force out, eject

تعاریف

  • مکیدن, مک زدن, شیره کسی را کشیدن, مک, مک‌زنی, شیردوشی
  • Draw into the mouth by contracting the muscles of the lip and mouth to make a partial vacuum.“they suck mint juleps through straws”

random

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: خودبخود, تصادفی, پراکنده

مترادف‌ها
arbitrary, haphazard, chance
متضادها
systematic, methodical, planned, serial, regular, a (whole) series of

تعاریف

  • تصادفی, بی‌نظم, بختانه, بدون برنامه, مسیر ناگهانی, خط سیر اتقافی, فکر تصادفی, غیرعمدی
  • Made, done, happening, or chosen without method or conscious decision.“a random sample of 100 households”

filter

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تصفیه, فیلتر, صافی, فیلتر کردن

مترادف‌ها
screen, purify, strainer, sift, trickles
متضادها
pollute, contaminate, obscure

تعاریف

  • فیلتر کردن, صافی, فیلتر, پالونه, فیلتر (اینترنت), آب صاف کردن, تصفیه کردن, از صافی گذراندن, پالودن, عبور کردن, صاف کردن, (به آرامی) حرکت کردن, چیزی که بعضی پرتوها از آن می‌گذرند؛ ولی حائل پرتوهای دیگر است., (آهسته) رد شدن, گردش به چپ یا راست کردن (در تقاطع به علت ترافیک بودن مسیر مستقیم)
  • A porous device for removing impurities or solid particles from a liquid or gas passed through it.“an oil filter”

intensity

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: قوت, تشدید, شدت

مترادف‌ها
focus, concentration, depth, strength, force, passion
متضادها
weakness, softness, faintness

تعاریف

  • شدت, قوت, ( intension ) سختی, فزونی, نیرومندی, کثرت
  • The quality of being intense.“the pain grew in intensity”

input

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ورودی, مدخل, مدخل, داده ورودی, داده

مترادف‌ها
contribution, data, entry
متضادها
product, output, result, consequence, outcome

تعاریف

  • ورودی, درون گذاشت, پول به میان نهاده, درونداد, خرج, ورود, نیروی مصرف‌شده, وارد کردن (اطلاعات)
  • What is put in, taken in, or operated on by any process or system.“perceptions and sensory input”

shoot

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: شلیک کردن, پرتاب کردن, پرواز کردن, شلیک, عکاسی کردن

مترادف‌ها
take, fire, launch, photograph, capture, sprout, bud, take
متضادها
receive, catch, stop

تعاریف

  • شلیک, درکردن (گلوله و غیره), فیلم گرفتن, رها کردن (از کمان و غیره), پرتاب کردن, فیلمبرداری کردن, تیراندازی کردن, زدن, شلیک کردن, گلوله زدن, ضربه زدن, رها شدن, آمپول زدن, شوت کردن (فوتبال و...), فیلم‌برداری کردن, با سرعت حرکت کردن, عکس‌برداری کردن, امتیاز گرفتن (گلف), درد کردن, جوانه (گیاه), سوزش داشتن, اَه, جوانه زدن, لعنتی!, انشعاب, اوف, رویش انشعابی, بگو, رویش شاخه, درد, حرکت تند و چابک, رگه معدن
  • Kill or wound (a person or animal) with a bullet or arrow.“he was shot in the leg during an armed robbery”

heal

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: درمان کردن, بهبود یافتن, بهبود دادن, درمان کردن, شفا دادن

مترادف‌ها
cure, repair, restore, mend
متضادها
hurt, harm, injure, wound, tear 2, stab, maim, bruise, ail

تعاریف

  • شفا دادن, التیام یافتن, خوب شدن, التیام دادن, خوب کردن, آشتی دادن, (از گناه) نجات بخشیدن, رستگار کردن, بهبود یافتن, (زخم) گوشت آوردن
  • (of a person or treatment) cause (a wound, injury, or person) to become sound or healthy again.“his concern is to heal sick people”

instantly

برای سطح متوسط به بالاقید

ترجمه: فوراً, فورا, بلافاصله, سریعاً

مترادف‌ها
immediately, promptly, right away, suddenly, as soon as
متضادها
eventually, later, afterward, duration, over time, how long…?

تعاریف

  • فورا, فوراً, بلافاصله, در یک آن, بی‌درنگ, در یک لحظه, به مجرد اینکه, به محض اینکه, (قدیمی) مصرانه
  • At once; immediately.“she fell asleep almost instantly”

absorb

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: جذب شدن, جذب کردن, جذب کردن, جذب کردن, جذب شدن

مترادف‌ها
take in, soak up, assimilate, suck, digest
متضادها
release, expel, emit, blow, give off, reject, exclude, evacuate, vomit, radiate

تعاریف

  • (مایع و گاز) جذب‌ کردن, جذب کردن, جذب شدن, هضم کردن (مطلب, فرا‌گرفتن, اطلاعات و...), یادگرفتن, به خاطر سپردن, درک‌کردن, جذب ‌کردن (کسی), مجذوب شدن در, غرق شدن در, (توجه کسی را) جلب ‌کردن, مجذوب‌ کردن, مغروق کردن, مستغرق بودن, تحلیل بردن, کاهش دادن, تضعیف کردن, تحلیل رفتن, (نور, گرما, انرژی و صدا) جذب کردن, (نور و صدا را) خفه کردن, درکشیدن, درآشامیدن, فروبردن, کاملاً فروبردن
  • Take in or soak up (energy or a liquid or other substance) by chemical or physical action.“buildings can be designed to absorb and retain heat”

meaningful

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: معنی‌دار, معنی دار, مفید, محتوا دار

مترادف‌ها
significant, purposeful, substantial, worthwhile, substantive
متضادها
meaningless, insignificant, trivial, vain

تعاریف

  • معنی دار, معنی‌دار, پرمعنی, هدفمند
  • Having meaning.“meaningful elements in a language”

sound

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: وزش هوا, آوا, انواج, موسیقی, صدا

مترادف‌ها
voice, noise, tone, audio, valid, echo, going
متضادها
silence, quiet, muteness, stillness

تعاریف

  • صدا, (فیزیک) صوت, صوت (فیزیک), موسیقی, آوا, سر‌و‌صدا, آبراه, لحن, کانال آب, نحوه‌ی گفتار, تنگه, صدارس, خوب, سالم, (صفت‌گونه) صوتی, معقول, مطمئن, (مربوط به) صوت, به نظر آمدن, قابل اطمینان, به نظر رسیدن, منطقی, احساس شدن, کامل, جلوه کردن/بودن, جامع, به صدا درآمدن, صدا دادن, سنگین, عمیق (خواب), صدا کردن, شدید (کتک), به صدا درآوردن, به‌صدا درآمدن, صدای...را در آوردن, (آلات موسیقی) نواختن, به‌صدا درآوردن, زدن, به‌نظر رسیدن, (رسمی) تلفظ کردن, با صدا اعلام کردن, (رسمی) آزمایش کردن, با زنگ اعلام کردن, امتحان کردن, ادا کردن, وقت...را اعلام کردن, تلفظ کردن, (دندان و غیره) سالم, عمق‌سنجی کردن, بی‌عیب, اندازه‌گیری کردن, بی‌عیب و نقص, ژرفاسنجی کردن (دریا، رودخانه و ...), درست, به‌طور عمیق, (بنیاد) محکم, عمیقاً (خوابیدن), قرص, (عقل) سلیم, (بحث و غیره) منطقی, محکم, مستدل, قابل اعتماد, متین, (رسمی) کامل, درست و حسابی, جانانه, (نوشته و غیره) توانا, قابل, (خواب) عمیق, راحت, (دریا و غیره) عمق‌سنجی کردن, ژرفایابی کردن, (دریا و غیره) عمق... را اندازه‌گیری کردن, (جغرافیا) تنگه, باب, بغاز
  • Vibrations that travel through the air or another medium and can be heard when they reach a person's or animal's ear.“light travels faster than sound”

passing

برای سطح فوق ابتداییفعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: عبور کردن, گذشت, انتقال, عبور, گذشت

مترادف‌ها
going, transit, crossing, transition, death, departure, going
متضادها
stagnation, staying, remaining, arrival, stopping

تعاریف

  • عبور کردن, زودگذر, گذرنده, موقت, در حال عبور, فانی, قبولی (نمره), بالغ بر, تصویب, در گذشت, گذشت, گذر (به‌ویژه زمان), اتمام, پایان, فوت, مرگ
  • Going past.“passing cars”

globe

برای سطح فوق ابتداییاسم خاص مفرد

ترجمه: زمین‌نما, کره زمین, کویه, کره

مترادف‌ها
world, earth, sphere, planet
متضادها
flat, plane, disc

تعاریف

  • کره زمین, کره, گوی, (کره) زمین, حباب, زمین, کره خاک, کروی کردن, گرد کردن
  • The earth.“collecting goodies from all over the globe”

frustrated

برای سطح متوسطفعل، اسم مفعول

ترجمه: بی‌نتیجه (مانده), ناامید, عصبی, کلافه

مترادف‌ها
irritated, exasperated, discontented, fed up
متضادها
calm, satisfied, content

تعاریف

  • بی‌نتیجه (مانده), مستأصل, باطل, ناامید, بیهوده, درمانده, عقیم مانده
  • Feeling or expressing distress and annoyance, especially because of inability to change or achieve something.“young people get frustrated with the system”

swing

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: تاب خوردن, تلو تلو خوردن, چرخش, تلو تلو, نوسان

مترادف‌ها
sway, rock, oscillate, pendulate
متضادها
still, stationary, stop, stay, remain, halt

تعاریف

  • تاب خوردن, تاب, نوسان, چرخش (دست و بدن هنگام ضربه زدن در گلف), چرخیدن, تاب دادن, نوسان داشتن
  • Move or cause to move back and forth or from side to side while suspended or on an axis.“no object 'her long black skirt swung about her legs”

ridiculous

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: خنده‌دار, بی‌معنی, مسخره, مضحک, مسخره

مترادف‌ها
absurd, ludicrous, preposterous, comical, silly, laughable, daft
متضادها
reasonable, sensible, serious, logical, rational

تعاریف

  • مضحک, مسخره‌آمیز, مسخره, خنده‌دار
  • Deserving or inviting derision or mockery; absurd.“when you realize how ridiculous these scenarios are, you will have to laugh”

frequent

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: مکرر, متداول, دائمی, پی در پی, همیشگی

مترادف‌ها
recurrent, constant, regular, repeated, often, haunt, common
متضادها
infrequent, rare, occasional, seldom

تعاریف

  • زود زود, مکرر, تکرار‌شونده, رفت‌وآمد زیاد کردن در, تکرار کردن
  • Occurring or done on many occasions, in many cases, or in quick succession.“frequent changes in policy”

curious

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: علاقه‌مند, کنجکاو, علاقه‌مند, سوال‌برانگیز, کنجکاو

مترادف‌ها
inquisitive, interested, eager
متضادها
indifferent, apathetic, uninterested

تعاریف

  • کنجکاو, نادر, عجیب‌غریب, غریب
  • Eager to know or learn something.“I began to be curious about the whereabouts of the bride and groom”

sometime

برای سطح متوسطقید

ترجمه: یک‌وقتی, گاهی, یک زمانی, وقت هایی

مترادف‌ها
occasionally, at times, now and then
متضادها
never, always, consistently

تعاریف

  • یک‌وقتی, یک‌زمانی, یکی از همین روزها, گاه‌گاهی, سابقاً
  • At some unspecified or unknown time.“you must come and have supper sometime”

shrink

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: جمع شدن, کوچک شدن, چروک شدن, کاهش یافتن

مترادف‌ها
contracted, contract, reduce, diminish, dwindle
متضادها
grow, swell, expand, enlarge, balloon, inflate

تعاریف

  • چروک شدن, کم شدن, جمع شدن, کوچک شدن, کاهش یافتن, دور شدن, عقب کشیدن, عقب کشیدن (از ترس و...), آب رفتن (پارچه), آب رفتن (لباس و...), شانه خالی کردن از
  • Become or make smaller in size or amount.“no object 'the workforce has shrunk to less than a thousand”

sexy

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: جذاب, (عامیانه) دارای تمایلات جنسی, بواخن, دلربا

مترادف‌ها
alluring, attractive, seductive, tempting
متضادها
unattractive, repulsive, unappealing

تعاریف

  • (عامیانه) دارای تمایلات جنسی, شهوت‌انگیز, سکسی, دارای احساسات شهوانی
  • Sexually attractive or exciting.“sexy French underwear”

boost

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: تقویت کردن, تحریک, تقویت, افزایش, افزایش

مترادف‌ها
increase, raise, promote, strengthen, enhance, elevate, amplify, stimulate, maximize, improve, lift
متضادها
weaken, decrease, reduce, diminish

تعاریف

  • تقویت کردن, ترقی, کمک, بالارفتن, تقویت, ترقی دادن, افزایش دادن, جلوبردن, بالابردن (قیمت), بهبود بخشیدن, بالا بردن, کمک کردن, زیاد کردن
  • Help or encourage (something) to increase or improve.“a range of measures to boost tourism”

surgeon

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: پزشک جراحی, عمل جراح, جراح

مترادف‌ها
operator, medic, physician, doctor
متضادها
patient, non-medical professional

تعاریف

  • جراح
  • A medical practitioner qualified to practice surgery.“Early group portraits show noble surgeons parading their medical knowledge with elitist pomp.”

distinction

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تشخص, فصل مشترک, تمایز, اختلاف, افتخار

مترادف‌ها
difference, contrast, differentiation, discrepancy, variation, excellence, discrimination, separation, division, difference(s) in, the difference between, honor
متضادها
similarity, uniformity, sameness, conformity, unity

تعاریف

  • فرق - تمیز - تشخیص, تمیز, تمایز, فرق, تفاوت, امتیاز, افتخار, برتری, برجستگی, ترجیح, اهمیت, رجحان, تشخیص
  • A difference or contrast between similar things or people.“there is a sharp distinction between what is work and what is leisure”

rock

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: سنگ, تکیه‌گاه, تخته سنگ, راکر, سنگین

مترادف‌ها
swing, stone, mineral, boulder, cliff, music genre, ore, pebble
متضادها
sand, grass, fluid, air

تعاریف

  • سنگ, تکان نوسانی دادن, موسیقی راک, جنباندن, نوسان کردن, نبات, تکان تکان خوردن, تخته سنگ یا صخره, تاب خوردن, سنگ خاره, تکان تکان دادن, صخره, تاب دادن, جنبش, تکان دادن, تکان, شوکه کردن
  • The solid mineral material forming part of the surface of the earth and other similar planets, exposed on the surface or underlying the soil or oceans.“the beds of rock are slightly tilted”

programming

برای سطح متوسط به بالافعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: کدنویسی, برنامه‌سازی, برنامه نويسي, برنامه‌نویسی

مترادف‌ها
coding, software development, scripting
متضادها
deprogramming, uninstalling, erasing

تعاریف

  • برنامه نويسي, برنامه‌نویسی, برنامه‌ریزی, زمان‌بندی (برنامه‌های تلویزیونی یا رادیویی), زمان‌بندی
  • The process or activity of writing computer programs.“as modifier 'programming languages”

pride

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: بالاخره, عزت نفس, غرور, غرور, غرور

مترادف‌ها
vanity, self-esteem, self-respect, dignity
متضادها
humility, shame, modesty, embarrassment

تعاریف

  • غرور, مباهات, سرافرازی, سربلندی, افتخار, تکبر, فخر, گله شیر, سبب مباهات, نخوت, گردن فرازی, باد سری, باد و فیس, گنده دماغ, گران سری, عزت‌نفس, سرفرازی, مایه‌ی سربلندی, مایه‌ی افتخار, گل سرسبد, نخبه, سرآمد, عنفوان, اوج, شور, (اسب) طاقت, توان, (شیر) گله, دسته, (عامیانه) هر گروه برجسته یا مشهور, (قدیمی) آذین, تزیین
  • A feeling of deep pleasure or satisfaction derived from one's own achievements, the achievements of those with whom one is closely associated, or from qualities or possessions that are widely admired.“the team was bursting with pride after recording a sensational victory”

yell

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: فریاد زدن, فریاد, صدا زدن, جیغ

مترادف‌ها
shout, scream, cry out, holler, shriek, exclaim, bark
متضادها
whisper, murmur, quiet

تعاریف

  • فریاد زدن, نعره کشیدن, داد زدن, صدا, داد, نعره, هوار, هلهله, فریاد
  • A loud, sharp cry, especially of pain, surprise, or delight; a shout.“In his mind, he can hear the screams and yells of men as pain and suffering gripped them.”

divorce

برای سطح متوسط به بالااسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: طلاق, جدایی, جدایی, فراق, طلاق

مترادف‌ها
separation, dissolution, split
متضادها
marriage, union, connection, wedding, marry, togetherness, reunion, get married, matrimony

تعاریف

  • طلاق,جدا شدن,طلاق گرفتن,طلاق دادن
  • The legal dissolution of a marriage by a court or other competent body.“her divorce from her first husband”

accent

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: محاوره, نکته, لهجه, تکلف, تاکید

مترادف‌ها
intonation, inflection, pronunciation, emphasis, tone, emphasise, idioms
متضادها
monotone, uniformity, neutrality, flatness

تعاریف

  • لهجه, تکیه صدا, علامت تکیه صدا (بدین شکل'), علامت فشار هجا, تلفظ, فشار هجا, تشدید, تأکید, (در شعر) مد (‌madd ), صدا یا آهنگ آکسان (فرانسه), (. vt ): با تکیه تلفظ کردن, تکیه دادن, تاکید کردن, اهمیت دادن
  • A distinctive mode of pronunciation of a language, especially one associated with a particular nation, locality, or social class.“a strong German accent”