move
ترجمه: جابجایی, تغییر مکان, جا به جا شدن, حرکت کردن, انتقال دادن
- مترادفها
- go, shift, transfer, change, displace, migrate, transplant, going, struck
- متضادها
- stay, remain, halt, sit
تعاریف
- حرکت, حرکت دادن, جنبیدن, لوشیدن, نقل مکان کردن, تکان دادن, تغییر مکان دادن, اسبابکشی کردن, به جنبش درآوردن, متاثر کردن, بازی کردن, موجب (احساس حزن, متأثر ساختن, ترحم و ...) شدن, جنبش, متاثر ساختن, تکان, منتقل کردن, حرکت کردن, اقدام, عمل کردن, (در بازی) نوبت حرکت یا بازی, دستبهکار شدن, به حرکت انداختن, اقدام کردن, نقل مکان, وادار کردن, تحریک کردن, اسبابکشی, پیشنهاد کردن, عمل, تغییر مکان
- Go in a specified direction or manner; change position.“she stood up and moved to the door”

