زبانو
  • خرید اشتراک
  • خانه
دسته بندی
  • فیلم و سریال
  • انیمیشن ها
  • کتاب صوتی
  • پادکست ها
  • موسیقی
دانلود اپ
زبانو
بازگشت
Oxford 3000 Word
Oxford 3000 Word

Oxford 3000 Word - Lesson 30

۳۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۳۰

mixed

برای سطح متوسطفعل، اسم مفعول

ترجمه: مختلط, ترکیب شده, مخلوط, آمیخته, ترکیب

مترادف‌ها
blended, combined, assorted, diverse, varied
متضادها
pure, uniform, separate, sheer, purely, unmixed

تعاریف

  • مختلط, مخلوط, آمیخته, درهم, قاتی
  • Consisting of different qualities or elements.“a varied, mixed diet”

quietly

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: به آرامی, بی‌صدا, به طور خاموش, آرام, بی سر و صدا

مترادف‌ها
silently, softly, calmly
متضادها
loudly, noisily, boisterously, aloud

تعاریف

  • آرام, بی‌‌صدا, آهسته, به‌آرامی, با‌ملایمت, به‌نرمی, بی‌سر‌و‌صدا, خاموش, باوقار, بامتانت, محرمانه, پنهانی, یواشکی, در خفا, به‌طور خصوصی, بدون تشریفات
  • In a quiet manner.“he worked quietly and diligently”

seventh

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: مرتبه هفتم, دهمین, هفتمین, هفتم, هفتمین

مترادف‌ها
7th, seventhly, septenary
متضادها
first, second, third

تعاریف

  • هفتم, هفتمین, یک‌هفتم, یک قسمت از هفت قسمت
  • Constituting number seven in a sequence; 7th.“his seventh goal of the season”

news

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: اخبار, اطلاعیه, خبر, خبر, اخبار

مترادف‌ها
word, information, report, update, bulletin
متضادها
ignorance, silence, secrecy, unawareness

تعاریف

  • اخبار, خبر, آوازه
  • Newly received or noteworthy information, especially about recent or important events.“I've got some good news for you”

truth

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: درستی, راست, راستی, صداقت, حقیقت

مترادف‌ها
fact, veracity, factuality, certainty, reality, verity
متضادها
story, opinion, mistake, imagination, image, falsehood, lie, deceit, trick, dream

تعاریف

  • حقیقت, راستی, صدق, درستی, صداقت
  • The quality or state of being true.“he had to accept the truth of her accusation”

recently

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: اخیراً, اخیراً, نو, به تازگی, جدیداً

مترادف‌ها
lately, newly, freshly
متضادها
previously, formerly, before, long ago, for many years, a long time ago

تعاریف

  • به تازگی, به‌تازگی, جدیدا, اخیراً, اخیرا, جدیداً
  • At a recent time; not long ago.“I recently bought a CD player”

singing

برای سطح فوق ابتداییفعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: سرودن, خواندن, آواز خواندن

مترادف‌ها
chanting, crooning, melody
متضادها
silence, muteness, quiet

تعاریف

  • آواز خواندن, سرایش, آواز, آوازخوانی, خوانندگی, نغمه‌سرایی, خواننده, نغمه‌سرا
  • The activity of performing songs or tunes by making musical sounds with the voice.“the singing of hymns in Latin”

passing

برای سطح فوق ابتداییفعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: عبور کردن, گذشت, انتقال, عبور, گذشت

مترادف‌ها
going, transit, crossing, transition, death, departure, going
متضادها
stagnation, staying, remaining, arrival, stopping

تعاریف

  • عبور کردن, زودگذر, گذرنده, موقت, در حال عبور, فانی, قبولی (نمره), بالغ بر, تصویب, در گذشت, گذشت, گذر (به‌ویژه زمان), اتمام, پایان, فوت, مرگ
  • Going past.“passing cars”

shooting

برای سطح متوسط به بالافعل، مصدر یا اسم فعل

ترجمه: تیراندازی, عکاسی, تیراندازی کردن, شلیک

مترادف‌ها
firing, photographing, snapping
متضادها
stopping, putting down, ceasing

تعاریف

  • تیراندازی کردن, تیراندازی, فیلمبرداری, شکار با تفنگ, تیر, دردکش, جوانه(زنی), تیر کشنده
  • The action or practice of shooting with a gun.“the events that led up to the shooting of the man”

career

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: مشغله, حرفه, کار, حرفه, شغل

مترادف‌ها
profession, occupation, vocation, job, line of work
متضادها
unemployment, idleness, leisure, hobby, pastime, retirement

تعاریف

  • حرفه, سیر (زندگی), شغل, دوره (زندگی), زندگانی, با سرعت و بدون کنترل به پیش حرکت کردن, زندگی, احوال, سیره, پیشه, کار, (صفت‌گونه) حرفه‌ای, شغلی, سرعت, حرکت, شتاب, تند رفتن, به تاخت رفتن, مثل برق رفتن
  • An occupation undertaken for a significant period of a person's life and with opportunities for progress.“he seemed destined for a career as an engineer like his father”

mom

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: مادر بزرگ, مامان, مامی, مامان, مادر

مترادف‌ها
mama, mother, mum
متضادها
father, dad, daddy

تعاریف

  • مامان, (عامیانه) مادر, مام
  • One's mother.“my mom gave us each a slice of pizza”

ridiculous

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: خنده‌دار, بی‌معنی, مسخره, مضحک, مسخره

مترادف‌ها
absurd, ludicrous, preposterous, comical, silly, laughable, daft
متضادها
reasonable, sensible, serious, logical, rational

تعاریف

  • مضحک, مسخره‌آمیز, مسخره, خنده‌دار
  • Deserving or inviting derision or mockery; absurd.“when you realize how ridiculous these scenarios are, you will have to laugh”

finish

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: پایان دادن, خاتمه دادن, به اتمام رساندن, تمام کردن, پایان

مترادف‌ها
end, complete, conclude, finalize, fill out, end in, cease, terminate, wrap up
متضادها
start, begin, initiate, start off, start out, embark, sketch, commence

تعاریف

  • تمام کردن, کامل کردن, به‌پایان رسانیدن, به پایان رساندن, تمام شدن, رنگ و روغن زدن, به پایان رسیدن, پرداخت رنگ وروغن, کامل نوشیدن, دستکاری تکمیلی, پایان, کامل خوردن, کامل مصرف کردن, پرداخت کار, تمام کردن (خوراکی), از پا انداختن, کاملاً خسته کردن, روکش کردن, روغن‌جلا زدن, صیقل دادن, پرداختن (سطح چیزی), براق‌سازی, جلا, انتها, آخر
  • Bring (a task or activity) to an end; complete.“they were straining to finish the job”

frequent

برای سطح متوسطصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: مکرر, متداول, دائمی, پی در پی, همیشگی

مترادف‌ها
recurrent, constant, regular, repeated, often, haunt, common
متضادها
infrequent, rare, occasional, seldom

تعاریف

  • زود زود, مکرر, تکرار‌شونده, رفت‌وآمد زیاد کردن در, تکرار کردن
  • Occurring or done on many occasions, in many cases, or in quick succession.“frequent changes in policy”

fundamental

برای سطح متوسط به بالاصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: پایه‌ای, اساسی, بنیادی, مؤثر, اساسی

مترادف‌ها
important, basic, essential, primary, elementary, underlying, integral, foundational, intrinsic, primal, primal
متضادها
trivial, insignificant, superficial, secondary

تعاریف

  • اساسی, بنیادی, ابتدایی
  • Forming a necessary base or core; of central importance.“the protection of fundamental human rights”

sport

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: ورزش, بازی, ورزشکاری, مشغولیت ورزشی, تایم ورزشی

مترادف‌ها
athletics, game, recreation, golf, athletic activity, competition, mutations
متضادها
sedentary activity, inactivity, idleness, lethargy

تعاریف

  • ورزش, بازی ورزشی, سرگرمی, بازی, بازیگوشی کردن, شوخی, تفریح کردن, جست‌وخیز کردن, تفریحی, بازی کردن, شکار و ماهیگری و امثال آن, آلت‌بازی, بازیچه, سرگرم کردن, نمایش تفریحی, پوشیدن و به رخ دیگران کشیدن ورزش و تفریح کردن
  • An activity involving physical exertion and skill in which an individual or team competes against another or others for entertainment.“team sports such as baseball and soccer”

cycle

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: دور, چرخه, مدار, مدت, چرخه

مترادف‌ها
circle, bicycle, loop, revolution, rotation, bike, series, motorcycle
متضادها
line, discontinuity, break, disorder, chaos

تعاریف

  • چرخه, دوره, تناوب, موتور, چرخه زدن, سیکل, دوچرخه, دوچرخه‌سواری کردن, دور, دوره گردش, چرخ, یک سری داستان درباره‌ی یک موضوع, به‌صورت دورانی یا متناوب ظاهر شدن, سوار دوچرخه شدن
  • A series of events that are regularly repeated in the same order.“the boom and slump periods of a trade cycle”

free

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: بدون هزینه, رایگان, آزاد, بی‌هزینه, رایگان

مترادف‌ها
loose, liberated, complimentary, available, rid, unrestricted
متضادها
busy, hold, bound, restricted, costly, surround, engaged, jam, price, occupied

تعاریف

  • رایگان, آزاد, خالی, مطلق, وقت آزاد, مستقل, مجانی, اختیاری, مختار, دردسترس, سخاوتمندانه, بلااستفاده, روا, خالی از, مجاز, عاری از, منفصل, رها, بدون, دست و دل‌باز, به‌طور مجانی, سخاوتمند, آزادکردن, گشاده‌دست, ترخیص کردن, تبرئه, میدانی, بدون مجازات, جدا, آزاد کردن, رهانیدن, خالی کردن, از شر (چیزی) خلاص کردن, خالی کردن (وقت), در دسترس قرار دادن
  • Not under the control or in the power of another; able to act or be done as one wishes.“I have no ambitions other than to have a happy life and be free”

race

برای سطح متوسطاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: نژاد, مسابقه, نژاد, مسابقه, دو

مترادف‌ها
competition, contest, sprint, breed, event, ethnicity
متضادها
walk, stroll, linger, crawl, standstill, pause, rest

تعاریف

  • نژاد, مسابقه, گردش, دور, رقابت, مسابقه دادن, دوران, مسیر, با عجله بردن, دویدن, به سرعت رفتن, تند تپیدن (قلب), به‌سرعت رفتن, به سرعت زدن (نبض), سریع عمل کردن, نسل, به سرعت کار کردن (به علت هیجان، ترس و ...), تبار, طایفه, قوم, طبقه
  • A competition between runners, horses, vehicles, boats, etc., to see which is the fastest in covering a set course.“I won the first 50-lap race”

shot

برای سطح فوق ابتداییفعل، گذشته ساده

ترجمه: شوت, شوت, تیر, ضربه, عکس

مترادف‌ها
fire, picture, strike, blast, photo, attempt, injection
متضادها
miss, failure, rest

تعاریف

  • The launch of a space rocket.“a moon shot”
  • A ball of stone or metal used as a missile fired from a large gun or cannon.“They were made of wrought iron strips bound together with hoops and fired stone shot.”

trick

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: حرکات فریبکارانه, تقلب, حقه, دستمزد, فریب

مترادف‌ها
deception, ruse, scheme, cheat of, stratagem, stunt
متضادها
truth, honesty, sincerity

تعاریف

  • فوت و فن, حیله, تردستی, نیرنگ, ترفند, خدعه, روش, شعبده‌بازی, حقه, شیوه, لم, رمز, کلک, فوتوفن, گمراه کردن, حیله زدن, فریب دادن, حقه‌بازی کردن, گول زدن, شوخی کردن
  • A cunning or skillful act or scheme intended to deceive or outwit someone.“he's a double-dealer capable of any mean trick”

lazy

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: بی‌علاقه, کاهل, خوابالو, تنبل, تنبل

مترادف‌ها
indolent, slothful, unmotivated, idle
متضادها
active, diligent, hardworking, energetic, industrious, dogged

تعاریف

  • تنبل, کند, رخوت‌انگیز, کندرو, آهسته, با کندی حرکت کردن, سست بودن
  • Unwilling to work or use energy.“he was too lazy to cook”

remind

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: به یاد آوردن, تذکر دادن, یادآوری کردن, یادآوری کردن, توجه کردن به

مترادف‌ها
remember, prompt, notify, jog, alert
متضادها
forget, neglect, overlook, ignore

تعاریف

  • به یاد آوردن, یادآوری کردن, یادآور شدن, به یاد چیزی یا کسی انداختن, به‌یاد آوردن
  • Cause (someone) to remember someone or something.“he would have forgotten the boy's birthday if you hadn't reminded him”

concentrate

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: متمرکز, توجه کردن, تمرکز کردن, متمرکز کردن, تمرکز

مترادف‌ها
contracted, focus, cluster, converge, specialize, direct, pay attention, condense
متضادها
disperse, scatter, diverge, play about, distract, sprinkle

تعاریف

  • تمرکز, تمرکز کردن, متمرکز کردن, تغلیظ, کنسانتره, عصاره
  • Focus one's attention or mental effort on a particular object or activity.“she couldn't concentrate on the movie”

full

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: پر, پر, پُر, کامل, بسیار

مترادف‌ها
whole, entire, filled, occupied, complete, satiated, total, sufficient, broader
متضادها
bit, hungry, empty, incomplete, limited, deficient, hollow, quarter, thirsty, bare

تعاریف

  • پر شده, پر, کامل, تمام, مملو, غیرگرسنه, سیر, انباشته, لبریز, کامل (مثل ماه), بالغ, رسیده, پری, سیری, پرکردن, پرشدن, (در بازی پوکر) فول, آکنده
  • Containing or holding as much or as many as possible; having no empty space.“wastebaskets full of rubbish”

healthy

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: صحیح, تندرست, بهداشتی, سالم, سلامت

مترادف‌ها
fit, well, wholesome, nutritious
متضادها
sick, unhealthy, ill, infected, injured, drug, undernourished, pathological

تعاریف

  • سالم, مفید (برای سلامتی), تندرست, کارآمد, موفق و پررونق, سالم (مجازی)
  • In good health.“I feel fit and healthy”

shape

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: فریم, شکل, قواره, فرم, قالب

مترادف‌ها
flesh, figure, form, configuration, cast, contour, the form of, mold, forged, casts
متضادها
disorganization, chaos, disarray, line, formlessness, disorder, deform

تعاریف

  • شکل, ریخت, شکل دادن, حالت, قالب, ساختار, صورت, قواره, تناسب اندام, خوش‌هیکلی, اندام, به شکل ... درآوردن, تجسم, شکل دادن به, سرشتن
  • The external form, contours, or outline of someone or something.“she liked the shape of his nose”

fry

برای سطح متوسطفعل، شکل پایه

ترجمه: قلیه کردن, سرخ کردن, قلیه کردن, سرخ کردنی, خامه کردن

مترادف‌ها
sauté, pan-fry, sear, cook
متضادها
boil, steam, bake

تعاریف

  • سرخ کردن, زاده, تخم, بچه ماهی, فرزند, حیوان نوزاد, جوان, گروه, گوشت سرخ‌کرده, بریانی, روی آتش پختن, تهییج, سوزاندن
  • Cook (food) in hot fat or oil, typically in a shallow pan.“she fried a rasher of bacon, a sausage and a slice of bread”

bike

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: بایسکل, دوچرخه, دوپایه, چرخه, بایک

مترادف‌ها
bicycle, cycle, motorbike, motorcycle, pushbike
متضادها
car, motorcycle, bus

تعاریف

  • دوچرخه, کندوی زنبو عسل, موتورسیکلت, انبوه, با دوچرخه رفتن, جمعیت, دوچرخه‌سواری کردن, مخفف bicycle, با موتور ارسال کردن, چیزی را با پیک موتوری فرستادن
  • a bicycle:“It would be better for the environment if more people used bikes rather than cars.”

ride

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: سوار شدن, سفر, تخت, راندن, سواری

مترادف‌ها
drive, mount, sit, rally, tease, rag, taunt, cod, bait, twit, tantalize, travel, saddle, taxi
متضادها
walk, disembark, dismount, stay, remain

تعاریف

  • سوار شدن, سواری, راندن, گردش سواره, سواری کردن, رفتن, انتقاد کردن, آزار دادن, اذیت کردن, وسیله شهربازی, دستگاه شهربازی
  • Sit on and control the movement of (an animal, especially a horse), typically as a recreation or sport.“no object 'I haven't ridden much since the accident”