زبانو
بازگشت
Oxford 3000 Word
Oxford 3000 Word

Oxford 3000 Word - Lesson 2

۳۰ واژه
کوئیز از این درس
۱ / ۳۰

just

برای سطح ابتداییقید

ترجمه: فقط, تنها

مترادف‌ها
good, fair, meet, but, clean, only, scarce, barely, righteous, merely, equitable, virtuous, fitting, upright, hardly, simply, exactly, precisely, scarcely, sporting, antitrust, retributive, antimonopoly, evenhanded, conscionable, fair-minded, retributory, just now, sportsmanlike, fair-and-square, right, newly, freshly, mere, appropriate, nothing but, no more than…
متضادها
unfair, unjust, inequitable, more than, excessive, incorrectly

تعاریف

  • فقط, عادل, الان, چند لحظه پیش, دادگر, به‌تازگی, درست, منصف, باانصاف, دقیقا, بی‌طرف, خیلی, منصفانه, واقعا, تنها, مقتضی, به‌جا, مستحق, به‌زور, (در گفت‌وگو) فقط, به‌سختی, کمی, اندکی, عیناً, الساعه, مناسب, اندکی پیش, صحیح, عادلانه
  • Based on or behaving according to what is morally right and fair.“a just and democratic society”

my

برای سطح ابتداییضمیر ملکی

ترجمه: مال من, شخصی من, از آنِ من, مربوط به من, من

مترادف‌ها
my own, belonging to me, own, personal
متضادها
your, their, its, his/her

تعاریف

  • من, مال من, متعلق به من, #NAME?, مربوط به من, #NAME?, از آن من, [صفت ملکی اول شخص مفرد], (ندا حاکی از شگفتی یا ناباوری و غیره) ای وای, به‌به!, عجب!
  • Belonging to or associated with the speaker.“my name is John”

fact

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: داده, حقیقت, واقعیت

مترادف‌ها
truth, reality, certainty
متضادها
falsehood, fiction, lie, story, idea, opinion, imagination, magic, image, dream

تعاریف

  • حقیقت, واقعیت, وجود مسلم
  • A thing that is known or proved to be true.“he ignores some historical and economic facts”

they

برای سطح ابتداییضمیر شخصی

ترجمه: آنان, آنها, ایشان, آنها, آنان

مترادف‌ها
them, those, these people, those individuals, the aforementioned, themselves, group, he or she
متضادها
you, it, yourself, I, he/she, we

تعاریف

  • آنها, [ضمیر سوم شخص جمع], (جمع ضمیرهای he و she و it) آنها, ایشان, مردم (به‌طور کلی), آنان, او (بدون جنسیت مشخص)
  • Used to refer to two or more people or things previously mentioned or easily identified.“the two men could get life sentences if they are convicted”

come

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: آمدن, بیایید, رسیدن

مترادف‌ها
get, number, do, fall, fare, hail, follow, derive, occur, amount, total, arrive, descend, make out, come up, get along, add up, come in, issue forth, approach, enter, show up
متضادها
go, leave, depart, go away, go forth, going

تعاریف

  • بیا, آمدن, رسیدن, موجود بودن, قسمت سوم فعل Come, به‌وقوع پیوستن, روی دادن, ارضا شدن
  • Move or travel toward or into a place thought of as near or familiar to the speaker.“Jessica came into the kitchen”

from

برای سطح ابتداییحرف ربط وابسته یا حرف اضافه

ترجمه: از طرف, از, به دلیل, از میان

مترادف‌ها
out of, away from, since, starting at
متضادها
to, toward, into

تعاریف

  • از, از (اصالت, به‌واسطه, ملیت), درنتیجه, از روی, اهل, به دلیل, مطابق, از پیش, به واسطه, ... دورتر از, در فاصله ... از, با
  • Indicating the point in space at which a journey, motion, or action starts.“she began to walk away from him”

lot

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: بخش, سهم, قطعه, قسمت

مترادف‌ها
many, number, batch, acre, fate, a great deal, a large amount, a multitude, parcel, destiny
متضادها
few, scarce, little, sparse

تعاریف

  • بسیار, بسی, جنس, مجموعه, چندین, اقلام, کالا, قواره, تکه, خیلی, سهم, زیاد, بخش, قطعه زمین, بهره, قرعه, قسمت, سرنوشت, پارچه, قطعه, توده انبوه, محوطه, جنس عرضه‌شده برای فروش, به قطعات تقسیم کردن (با out ), تقسیم‌بندی کردن, جورکردن, بخش کردن, سهم‌بندی کردن
  • A large number or amount; a great deal.“there are a lot of actors in the cast”

other

برای سطح فوق ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: غیر, دیگر, دیگران, غیر, دیگران

مترادف‌ها
another, different, alternative, additional
متضادها
same, similar, identical, yourself, self, self-, equal, ourselves, itself, such a/an…

تعاریف

  • دیگر, بقیه, دیگری, غیر, نوع دیگر, متفاوت, آن یکی
  • Denoting a person or thing that is different or distinct from one already mentioned or known about.“stick the camera on a tripod or some other means of support”

people

برای سطح ابتداییاسم، جمع

ترجمه: شهروندان, مردم, افراد, جمعیت

مترادف‌ها
individuals, persons, citizens, humankind, nation, humanity, folk, men and women, mankind
متضادها
individual, singular, one, animals, nonhumans

تعاریف

  • مردم, افراد, خلق, مردمان, خانواده, جمعیت, قوم, ملت, آباد کردن, پرجمعیت کردن, ساکن شدن
  • Human beings in general or considered collectively.“the earthquake killed 30,000 people”

like

برای سطح فوق ابتداییحرف ندا

ترجمه: مثل, پسندیدن, دوست داشتن, مانند, شبیه

مترادف‌ها
care, similar, wish, equivalent, same, corresponding, equal, comparable, alike, like-minded, suchlike, as, enjoy, admire, prefer, similar to, e.g., appreciate, resemble, such, such as, for example, for instance, as though…, as in, (so) for example
متضادها
different, unlike, dislike, dissimilar, unequal, unalike, hate, detest

تعاریف

  • پسندیدن, دوست داشتن, خوش آمدن, مایل بودن, تمایل داشتن, دل خواستن, میل داشتن, نظیر بودن, خواستن, به‌شکل یا شبیه (چیزی یا کسی) بودن, مانند, لایک کردن (فضای مجازی), مثل, شبیه, قرین, نظیر, برای مثال, همانند, متشابه, گویی, انگار, همچون, همانگونه, بسان, آنطور, همچنان, همانطور, هم‌شکل, علایق (جمع), هم‌جنس, چیز مورد علاقه, متمایل, لایک (فضای مجازی), به تساوی, چیزهای همسان, شاید, [چیزی مشابه به چیزی دیگر], احتمالاً, چیزهای مشابه, فی‌المثل, چطوری بگم انگار یه جورایی, یه جورایی, همگونه, یکسان, شبیه به هم, مشابه
  • Having the same characteristics or qualities as; similar to.“they were like brothers”

who

برای سطح ابتداییضمیر پرسشی، شخصی

ترجمه: چه کسی, سازمان بهداشت جهانی, که, کسی که, چه کسی

مترادف‌ها
whoever, which person, what person, whom, which, that

تعاریف

  • World Health Organization.
  • سازمان بهداشت جهانی, کی, چه کسی, که, چه شخصی, که (ضمیر موصولی), چه اشخاصی, سازمان جهانی بهداشت

famous

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: معروف, نامدار, مشهور, نامی

مترادف‌ها
renowned, celebrated, notable, well known, legendary, notorious, known
متضادها
unknown, obscure, anonymous, infamous

تعاریف

  • معروف, بلند آوازه, مشهور, نامی, عالی
  • Known about by many people.“the country is famous for its natural beauty”

coach

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: کلاس, مربی, کلاس آموزشی, راننده, راننده اتوبوس

مترادف‌ها
tutors, trainer, instructor, tutor, train, bus, mentor
متضادها
player, amateur, trainee, learner

تعاریف

  • مربی, کالسکه, [ارزان ترین بلیط هواپیما و ...], واگن راه‌آهن, بلیط درجه سه (هواپیما و ...), مربی ورزش, اتوبوس (برون‌شهری), رهبری عملیات ورزشی را کردن, واگن (قطار), معلمی کردن, مربیگری کردن, تعلیم دادن
  • A horse-drawn carriage, especially a closed one.“It was a wonderful sight to see because many of the guests arrived in horse-drawn coaches and carriages.”

so

برای سطح فوق ابتداییقید

ترجمه: این‌گونه, اینچنین, خیلی, بنابراین, پس

مترادف‌ها
then, therefore, thus, consequently, so much, as such, so
متضادها
differently, not, never, no

تعاریف

  • بنابراین, لذا, چنین, به همین خاطر, این‌طور, این‌قدر, تا, همچو, آنقدر, چنان, اینقدر, خیلی, به‌قدری, آن‌قدر, بسیار, همین‌طور, چندان, همچنان, حالا, همین‌قدر, پس, گیریم, خب, ازآن‌رو, اصلاً, خب که چی, به این زیادی, بله, آره
  • To such a great extent.“the words tumbled out so fast that I could barely hear them”

different

برای سطح ابتداییصفت (انگلیسی)، متمم اسمی دیگر (چینی)

ترجمه: متفاوت, دیگر, متفاوت, ناهمسان, مختلف

مترادف‌ها
other, distinct, diverse, varied, unlike, dissimilar, another, various
متضادها
like, same, identical, alike, uniform, similar, such, equal, equivalent, exactly the same

تعاریف

  • ناهمسان, متمایز, متفاوت, مختلف
  • Not the same as another or each other; unlike in nature, form, or quality.“you can play this game in different ways”

about

برای سطح ابتداییحرف ربط وابسته یا حرف اضافه

ترجمه: تعلق به, درباره, حدود, در مورد

مترادف‌ها
around, some, most, near, nigh, virtually, approximately, almost, astir, roughly, nearly, well-nigh, all but, more or less, just about, close to, or so, concerning, regarding, in connection with sb/sth, in relation to sb/sth
متضادها
away from, unrelated, distant

تعاریف

  • در باره, در مورد, درباره, مربوط به (کسی یا چیزی), در رابطه, در رابطه با (کسی یا چیزی), دور, پیرامون, اطراف, حدودا, در باب, تقریبا, راجع به, حدود, با, در, دور تا دور, گرداگرد, در نزدیکی, در مجاورت با (کسی یا چیزی), در همسایگی (کسی یا چیزی), دور و بر, در اطراف, در شُرف, درصدد, از هر جهت, از هر طرف, اطراف (مکان), در چرخش (دایره‌وار), در گردش, اینجا و آنجا, این طرف و آن طرف, نزدیکی, حوالی, قریب, حول و حوش, مجاور, در جهت مخالف, فعال
  • On the subject of; concerning.“I was thinking about you”

topic

برای سطح ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: محتوا, سرآغاز, موضوع, مسئله, موضوع

مترادف‌ها
subject, theme, matter, issue, the content of, the issue of, topics
متضادها
digression, aside, distraction, off-topic

تعاریف

  • موضوع, مبحث, عنوان, سرفصل, ضابطه
  • A matter dealt with in a text, discourse, or conversation; a subject.“sleep deprivation became a frequent topic of conversation”

that

برای سطح ابتداییشناسه

ترجمه: آنگونه, آن, که, این, آن

مترادف‌ها
this, which, that one, what, it, whom, who
متضادها
this, those, these

تعاریف

  • آن, آنقدر, اشاره به دور, که (ضمیر موصولی), آن یکی, که, او, آن (ضمیر اشاره مفرد دور), برای آنکه, ای کاش
  • Used to identify a specific person or thing observed by the speaker.“that's his wife over there”

talk

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: تکلم, صحبت, گفتگو, گفتگو کردن, صحبت کردن

مترادف‌ها
speak, communicate, converse, lecture, speech, conversation, chat, discuss, tattled
متضادها
silence, quiet, mute, shut up, listen, be silent, mumble

تعاریف

  • صحبت, حرف زدن, گفت‌وگو, صحبت کردن, حرف, نطق کردن, خطابه کردن, مذاکره, سخنرانی کردن, شایعه پراکندن, شایعه درست کردن, گفتگو, سخنرانی, داستان‌ها (بدون اساس), حرف‌ها, شایعات
  • Speak in order to give information or express ideas or feelings; converse or communicate by spoken words.“the two men talked”

experience

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: تجربه, سابقه, سابقه, آزمون, آزمون

مترادف‌ها
know, knowledge, expertise, understanding, feel, undergo, practical knowledge, suffer
متضادها
ignorance, inexperience, naivety

تعاریف

  • تجربه, سابقه, آزمودگی, تجربه کردن, اتفاق, کشیدن, پیشامد, تحمل کردن
  • Practical contact with and observation of facts or events.“he had already learned his lesson by painful experience”

struggle

برای سطح متوسط به بالافعل، شکل پایه

ترجمه: کشاکش, تلاش, تقلا, کوشش, مبارزه

مترادف‌ها
strive, fight, battle, fighting, conflict, combat, effort, hardship, wrestle, conflicts
متضادها
surrender, yield, give up, get through, get by, thrive, succeed, do well, succeed in doing sth, prosper

تعاریف

  • تقلا, دست‌وپنجه نرم کردن, ستیز, مبارزه کردن, تقلا کردن, کشاکش, تلاش کردن, کوشش کردن, گلاویز شدن, دست‌وپا کردن, جنگ, منازعه, تلاش, کشمکش, تنازع, مبارزه
  • Make forceful or violent efforts to get free of restraint or constriction.“before she could struggle, he lifted her up”

fail

برای سطح فوق ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: شکست, شکست خوردن, عدم موفقیت, شکست, ناتوانی

مترادف‌ها
flop, fall short, misfire, miss, let down, flounder, dissatisfy, died, going
متضادها
succeed, achieve, prosper, reach, win, pass, overcome, occur, turn out, get through

تعاریف

  • A grade that is not high enough to pass an examination or test.“It is feared that their children will be given an automatic fail mark because the number of days they study at school falls far short of the minimum set by the education authorities.”
  • شکست, افتادن, خراب شدن, رد شدن (در امتحان), موفق نشدن, شکست خوردن, تصورکردن, کار نکردن (ابزار), رد شدن, از کار افتادن, قصور ورزیدن, -نکردن, عقیم ماندن, نتوانستن, ورشکستن, [منفی ساز قبل از مصدر], وا ماندن, (هنگام نیاز) یاری نکردن, در ماندن, ناامید کردن, انداختن, رد کردن, مردود کردن

but

برای سطح ابتداییحرف ربط، همپایه‌ساز

ترجمه: لیکن, ولی, لیکن, ولی, اما

مترادف‌ها
just, yet, however, on the other hand
متضادها
and, also, similarly, additionally, furthermore, so we have, so you can see, so you get

تعاریف

  • ولی, اما, لیکن, بلکه, به ‌غیر از, جز, به‌جز, مگر, فقط, به‌استثنای, نه تنها, تنها, به‌طور محض, بی, بدون
  • Used to introduce a phrase or clause contrasting with what has already been mentioned.“he stumbled but didn't fall”

focus

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: متمرکز, تمرکز, توجه, محور, تمرکز کردن

مترادف‌ها
concentration, attention, intensity, concentrate, specialize, spotlight, emphasis, center, pay attention, concentrate on sth
متضادها
distract, scatter, confusion, background, wander, play about, divert, distraction, indifference

تعاریف

  • تمرکز, نقطه تقاطع, کانون, تمرکز کردن, متمرکز کردن, کانون عدسی, تنظیم کردن, فاصله کانونی, لنز را تنظیم کردن, قطب, فوکوس کردن (عکاسی), مرکز, مرکز (توجه), مترکز کردن, به کانون آوردن, کانون توجه, میزان کردن, وضوح تصویر, فوکوس (عکاسی), مرکز توجه, مرکز زلزله, متمرکز کردن توجه, کانون زلزله
  • The center of interest or activity.“this generation has made the environment a focus of attention”

be

برای سطح ابتداییفعل، شکل پایه

ترجمه: موجود بود, بودن, هست, وجود داشتن, بودن

مترادف‌ها
exist, occur, remain, become
متضادها
cease, disappear, die, nonexist

تعاریف

  • هستن, مصدر فعل بودن, بودن, وجود داشتن, امر فعل بودن, قرار داشتن, زیستن, در (مکان) بودن, شدن, [فعل کمکی], ماندن, [اشاره به وقوع چیزی در آینده و قطعیت آن], باش, قرار بودن, باید, بایستن, رفتن, سفر کردن
  • Exist.“there are no easy answers”

on

برای سطح ابتداییحرف ربط وابسته یا حرف اضافه

ترجمه: در, بر, بیرون, در حال, روی

مترادف‌ها
upon, atop, over, at, onto, above, aboard
متضادها
off, below, under, underneath, beneath

تعاریف

  • بر, روی, وصل, روشن, برقرار, در (زمان), در (مکان), با, در روی, سوار بر, بر روی, برای, به, بالای, در‌باره, درباره, راجع به, به‌وسیله, در مسیر, از, عمده, به اعتبار, از (تلویزیون، رادیو و ...), در (گروه), به علت, عضو (گروه), به طرف, روی خط (تلفن), در بر, با شماره تلفن, بر تن, در مقایسه با, به پیش, به جلو, نسبت به, پیرو, همواره, مطابق, به‌خرج, به خاطر, همراه داشتن, به محض, به تن داشتن, پوشیدن, روشن (لوازم الکتریکی), در جریان, در حال وقوع, (عملی را) ادامه دادن, سوار (شدن), سر کار, در حال کار, مشغول به کار, کار (برای انجام دادن), برنامه (داشتن), به بعد
  • Physically in contact with and supported by (a surface)“on the table was a water jug”

and

برای سطح ابتداییحرف ربط، همپایه‌ساز

ترجمه: و, و (حرف ربط), همچنین, و همچنین, و همچنین

مترادف‌ها
also, plus, together with
متضادها
but, or, nor, whereas

تعاریف

  • و (حرف ربط), و, [حرف ربط], ضرب منطقی, تا [برای نشان دادن تفاوت], (عامیانه) که, تا, با
  • Used to connect words of the same part of speech, clauses, or sentences, that are to be taken jointly.“bread and butter”

success

برای سطح فوق ابتداییاسم، مفرد یا بی‌شمار

ترجمه: موفقیت, موفقیت, دستیابی به هدف, کامیابی, پیروزی

مترادف‌ها
achievement, triumph, victory, accomplishment, effectiveness, prosperity
متضادها
failure, defeat, setback, disaster, fault, tragedy, breakdown, default, mistake, blunder

تعاریف

  • موفقیت, کامیابی, پیروزی, نتیجه, توفیق, کامروایی
  • The accomplishment of an aim or purpose.“there is a thin line between success and failure”

now

برای سطح ابتداییقید

ترجمه: اکنون, اکنون, همین حالا, الان, حال

مترادف‌ها
currently, at this moment, right now, today, presently, at present, right away, already, at this point
متضادها
later, after, previously, there, formerly, then, eventually, tomorrow

تعاریف

  • اکنون, حالا, هم‌اکنون, حال حاضر, فعلاً, الان, در این لحظه, حواست را جمع کن, هان, خیلی خب, اینک, توجه کنید (در ابتدای جمله، برای جلب توجه), دیگر, حالا هم, حالا (که)
  • At the present time or moment.“where are you living now?”

not

برای سطح ابتداییقید

ترجمه: غیر, عدم, قید منفی‌ساز

مترادف‌ها
no, negative, not at all, never, naught
متضادها
so, yes, affirmative, certainly, also, true, or, as well

تعاریف

  • Used as a short substitute for a negative clause.“maybe I'll regret it, but I hope not”
  • [قید منفی‌ساز], نه خیر, حرف منفی, حتی, نقیض, نقض, نه, نفی